X
تبلیغات
فـهـیـمـه ، زنی که چشم هایش را بست ...

فهیمه جون موندنی شد ..

یک پاش اینجاست یک پاش توی  کلن ..

فعلا  رفته ایم  خدمت عمه فرح خانم

اگر میل داشتید ، لطفا تشریف بیاورید   ، خوشحال می شوم ...

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 1:46 | لینک  | 


19


فهیمه بود . همون پیراهن سبز بی آستین . با چشم‌های سبز طلائیش :

« آقاهه کیف می‌کردم ، دنبالم می گشتی ! »

« آخ فهیمه ! »

با شیطنت کودکانه ای خندید و گفت :

« تمام مدت تو رو می پائیدم .. نشسته بودم تو ی او کافه هه ! » ، و با دستش به  رستوران  مک دونالد را  نشانم داد...

« از همون جا می پائیدم تو رو  و کیف می‌کردم .. ! مثل قالی موشک ! »

« ... »

« شاید اگر نمی آمدی دنبالم الان تا شب منتظرت می‌شدم .. مثل بچه گی ها .. ، دلم می‌خواست دنبالم می اومدی تو هم ! مثل من ،همینطور که که من اومدم »

نمیدانم چه بگویم ، نمیدانم چه حالی دارم ، عصبانی ، خوشحال ، …

خودش را انداخت در آغوشم و گفت :

« علیرضا ی من ! علیرضا جان ! قربونت بشم ! خیلی دوستت دارم!!  »

در آغوشش کشیدم ، یکمرتبه احساس کردم زانوانش وار رفتند و سنگینیش چند برابر شد .. بیهوش .. اگر در آغوشم نبود شاید زمین خورده بود .. نمیدانستم چکار کنم … تنها توانستم همان‌طور که در آغوشم بود آهسته بنشینم روی زمین و او را آهسته بخوابانم کف پاساژ …

مردم دور و برمان با فاصلی نسبتاً زیادی دورمان جمع شدند … مثل فیلمی که سرعتش را کم کرده باشند حرکت مردم به نظرم آهسته شده بود . همهمه ی آدم ها، صدای پژواک وار زنی که اطلاعات قطار ها را از بلند گو ها اعلام میکرد ، صدای پچ‌پچ مردمی که در آن سالن طبقه ی دوم پاساژ دورمان حلقه ی بزرگی زده بودند ، پیچیده بود در گوشم .. میدانم سر فهیمه را باید پایین‌تر بگذارم و پاهایش را بالا بگیرم .. ولی مات مانده بودم و بی‌اختیار سرش را گذاشتم روی زانویم .. منگ و گیج با صدائی ملتمسانه  «فهیمه! فهیمه! » می‌کردم .. شوکه شده بودم .. نمیدانستم چکار باید می‌کردم .. که مردم راه باز کردند، دو نفر با لباس سفید و جلیقه های قرمز و علامت سازمان خدمات رسانی اجتماعی با کیف دستی قرمزشان با یک علامت بعلاوه ی بزرگ سفید روی آن کنارمان نشستند..

یکی از آنان نبض فهیمه را گرفت دستش و گوشی پزشکی‌اش را گذاشت گوشش و میکروفونش را گذاشت روی سینه ی فهیمه ... همین طور گوشی به گوش ، از کیفش یک آمپول در آورد و به بدست فهیمه یک آمپول زد … دیگری با بی سیمش خبری ارسال کرد و بعد دست مرا گرفت و القاء می‌کرد که آرام باشم ، خودم را کنترل کنم ، و چیزی نیست که همه چیز بخیر گذشته است .

فهیمه چشم‌هایش راباز کرد لبخندی زد.. رنگش پریده بود ..دور و برش را نگاه کرد و از شلوغی دور و برمان نگران شد ..

همان مرد به فهیمه گفت : « آرام باشید خانم ، همه چیز خوب است و تحت کنترل ! ، فشارتان تغییر کرده بوده ! اشترس و هیجان داشته‌اید؟ » دو نفر دیگر ، برانکار بدست پیش آمدند …

« علیرضا ! من چیزیم نیست ! هیجان‌زده شده بودم .. »

« اگر بخواهید ما میتوانیم شما را به بیمارستان برای کنترل ببریم ! »

با اشاره ی سر ، پاسخ مثبتی دادم .

« نه ! علی احتیاج نداره ! »

کمک پزشکی که فهیمه را آزمایش کرده بود هنوز در حال جمع ‌کردن کیفش بود ، که آن سه نفر دیگر فهیمه را روی تختی که روی زمیز گذاشته بودند خوابانیدند ، پایه‌های تخت را با لا کشیدند .. در این میان جمعیت همان طوری که جمع شده بودند خود بخود متفرق شدند . اما فشارسنگینی نگاه‌های کنجکاو کشدار بعضی‌ها را حس می‌کردیم ..

دست فهیمه را در دست ، کنار تخت چرخدار پابه پای هم راه افتادیم .. با آسانسور طبقه ی پایین .. ، در خیابان جلوی درب هاپت بانهف به سمت سه تا آمبولانس با چراغ های روشن آبی گردان حرکت کردیم .. برانکار را به داخل یکی از آن‌ها هل دادند … من هم کنار فهیمه … یکی پشت فرمان و دیگری کنار فهیمه نشست .. سوزنی بدست فهیمه زد و سرمی را به حلقه ای آویزان و سر شیلنگ نازکی را از آن به دست فهیمه وصل کرد ..

آمبولانس براه افتاد ، راننده با بیسیم خبری به جائی داد و پرستاری که کنار مابود پرسشنامه‌ای را بدست گرفت اسم و آدرس و چند سئوال کلی را از من پرسید ولی خود فهیمه با لهجه ی سلیسی به آلمانی پاسخ داد..

در دلم به فهیمه افتخار کردم: در عرض دوسال ؟ زبان به این سختی را به این خوبی حرف می‌زند ؟


در بیمارستان سنت گئورگ ، همه چیز آماده بود ، از در عقب تخت روان را بیرون کشیدند ، وارد ساختمان ب ، مرکز اضطراری ! شدیم .. همه ی درها ی اتوماتیک ، خود بخود بر روی ما گشاده می‌شدند .. در سالن بزرگ پشت آن ، دو پرستار تختی را نشان دادند.. فهیمه روی ازروی برانکار روی آن گذاشتند . آرزوی بهبودی و سلامت کردند و رفتند . دست فهیمه هنوز به سرم وصل بود .


رنگ فهیمه کم کم به حالت طبیعی‌اش برگشته بود .. خانم پرستار جوانی یک دستگاه آرماتور به کنار تخت فهیمه آورد و از آن سیم‌های رنگی الکترود های مکنده به دست و پا و سر وسینه ی ی فهیمه وصل کرد ، مونیتورش را روشن کرد. صفحه ی سیاه با نور زرد .. نمودار سیر و ریتم قلب او را با صدا و تصویر نشان میداد.

صدای قلب فهیمه در فضا پیچیده بود .. و من کیف می‌کردم ..

« آخر دختر ، چی کار کردی ؟ »

« هیچی ! فدات بشم ! تو ثابت کردی به من که چقدر مرا دوست داری ؟ »

« تو دیونهای فهیمه .. مثل همان روزها .. »

یک پزشک زن به همراه دستیارش به سراغ ما آمدند .. با اشتوسکوپش به سینه و پشت فهیمه گوش داد . یک مقدار سئوال و جواب کرد و بعد  ، با شنیدن جریان اتفاقات .. یک دستش را بر روی شانه ی فهیمه گذاشت و با دست دیگرش ساق دست مرا گرفت و گفت :

« چیزی نیست ! از هیجان زیاد ناشی از عشق تازه بهم رسیدن بود ! خوشبخت باشید و خوش ..»

بعد به دستیارش اشاره کرد که دستگاه‌ها رب بر چیند و قهقه زنان در حالیکه می رفت برگشت و گفت :

«تیر اروس بوده که درست به هدف خورده ! کمی استراحت کنید ! هر وقت خواستید می‌توانید بروید … »


پرستاری با لبخند ، دو تا شیشه آبمعدنی آورد با دو تا لیوان پلاستیکی ، روی میز کنار تخت گذاشت ..

« این یکی گاز دار است و این یکی بی گاز ! »، چشمکی زد به ما و دستگاه سرم را که در این میان خالی شده بود از دست فهیمه باز کرد . جای سوزن را پانسمان کرد و با عشوه رفت .

فهیمه نشست روی لبه ی تخت و گفت :

« قول داده بودم برات لوبیا پلو درست کنم ! درست کردم ! خوردی ؟ خشمزه بود ؟ »

« نه بابا ! دویدم بیام جلوت رو بگیرم !!! این دفعه دیگر نمی خواستم بروی ! »

فهیمه از تخت پایین آمد . مرا در آغوشش گرفت و گفت :

« میدونستم میآئی ! میدونستم میآئی! »

خودش را به من تکیه داد ، بازویش را دور بازویم حلقه کرد ، شانه اش را به شانه ام چسباند و گفت برویم . چمدانش را برداشتم و براه افتادیم ..

« فهیمه جون !..»

« جانم .. »

از جلوی پیشخوان قسمت مراجعین با تشکر و سپاسگزاری و اشاره از دور به دکتر که در دفتر نشسته بود ، براه افتادیم ..

« فهیمه جون ! قول بده دیگه از این شیطونک بازی‌ها در نیاری ! دفعه ی دیگه شاید ممکنه من نکشم ! اونوقت میفتم  رو دست تو ! »

و هر دو خندیدیم …

بیرون در سوار یک تاکسی شدیم …

فهیمه تمام مدت دستش را در دستم می فشرد ..

وسط راه یک مرتبه دستش را از دستم بیرون کشید و گفت :

« یک دقیقه صبر کن علیرضا جون ! »

وشروع کرد در کیف دستیش به دنبال چیزی گشتن .. تلفن همراهش را در آورد .. روشن کرد .. شماره ای را گرفت .. منتظربرداشته شدن تلفن .. با دندانش لب زیرش را گاز می گرفت و به زیر چشمی بمن نگاه می‌کرد !

مخاطبش گوشی را برداشت : « دیدی ملی ! دیدی گفتم میاد ! اومد ! صد یورو من ! من می مونم ! »...

تلفنش را خاموش کرد و صورتم را گرفت میان دو ستش و لب هایمان رفت در هم …!

راننده با لحجه ی لهستانی اش پرسید ، ببخشید رسیدیم ! کدام شماره ؟ …

« 53 ! …کمی جلو تر !  آها !… همین جا متشکرم ! »


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 0:50 | لینک  | 

18


بعد از جلسه ، تلفن همراهم را روشن می‌کنم . فهیمه سه بار زنگ زده بود. اما پیغامی نگذاشته بود. به دستی اش زنگ می‌زنم … با زنگ دوم گوشی اش را برمی‌دارد ..


« فهیمه »

« علیرضا جان ! »

« من تقریباً بک ساعت دیگر می‌ رسم خونه .. »

« باشه ! چی خوب شد که گفتی ..»

« تا بعد ! »

سکوت

« الو .. الـو ! آلو فهیمه جون ! »

« … هستم ! » ، با بغض می‌گوید : « تا برسی خونه .. غذا حاضر است ..»

« تا بعد ! »

بوق آزاد ...

گوشی اش را قطع کرد؟ یا تلفن قطع شد ؟ ... دلشوره ای در دلم می‌افتد …

دوباره شماره اش را می‌گیرم ..

تلفنش بسته است …

دوباره .. باز هم بسته است ..

حتماً باطری تلفنش خالی شده باشد ..

دوباره … نه : « مشتک در دسترس نمی باشد ! »

قرار شده بود که بعد از تموم شدن جلسه ، با همکارانم کمی درباره ی نتایج جلسه حرف بزنیم . ولی با عذر خواهی ، سریع از همکارانم جدا شدم ..



بوی غذای ایرانی و برنج باسماتی پیچیده در راهرو ..

از پایین زنگ خونه را می‌زنم و می‌آیم بالا ..

کلید را می‌چرخانم ، درب آپارتمان را باز می‌کنم..

« فهیمه جوووون سلام .. اومدم »..

عِطر غذا فضای خانه را پر کرده است ...

« فهیمه جون ؟ … »

سرک می‌کشم .. در آشپزخانه خبری از او نیست ..

در حمام ..

« فهیمه جووووون ! فهیمه .. »


اتاق نشیمن .. اتاق خواب .. بالکن..

نه .. خبری از او نیست .. چی شده ..

بر می‌گردم به آشپزخانه ..

دیگ روی اجاق است و زیرش خاموش .. کاغذی روی میز است :


« علیرضای عزیزم !

میدونی ! این دو روز برایم بهترین روز های زندگیم بود …

چهل سال توی خواب و خیال و بیداریم بودی ! همیشه با من بودی ..

این دو روز با هم بودن خطی کشید روی همه ی اون گذشته ها ..

نمی تونستم توی روت نگاه کنم و از تو خداحافظی کنم

تو باید به کارات برسی .. فکر کردم برگردم کلن بهتره ..


راستش من به هیچکسی نگفته بودم اصلاً کجا می‌روم .. شاید دلشان شور بزند ..

علیرضا هر روز به من زنگ میزنه .. الان اون هم حتماً نگران میشه ..

دنیا را اصلاً توی این دو روز فراموش کردم .. فکر کردم بهتر باشه برگردم ..


تو هم فرصت داری فکر بکنی .. من هم فکر می‌کنم .. با هم تماس می‌گیریم !


دوستت دارم ..

غذا آماده است نوش جانت


فهیمه »


بی حال می نشینم روی صندلی ….

باورم نمی‌شود ..

سه بار نامه را می خوانم ..

نمی‌دانم .. گیج هستم ..

می‌آیم در حمام ، با آب سرد صورتم را می‌شورم …

با حوله ی آبی آویزان به جا رختی صورتم را خشک می‌کنم و در آینه خودم را می‌بینم ..

می‌نشینم روی صندلی در آشپزخانه ..

شماره ی ای را می‌گیرم ..

آدرسم را میدهم ..

میزنم بیرون ..

تاکسی ای از راه می‌رسد ترمز می‌کند ..

« بلاغی ؟ »

در را باز می‌کنم

« ایستگاه راه آهن .. لطفاً .. میتونین تند تر بروید .. »


قطار راه دور به طرف جنوب همیشه از سکوی سیزده حرکت می‌کند

در تابلوی بزرگی برنامه ی حرکت قطار ها را کنترل می‌کنم … اخرین قطار به مقصد کلن نیم ساعت پیش رفته ..

قطار بعدی نیم ساعت دیگر می‌آید ..


در مغزم ولوله بر پا است .. شاید پنجاه بار تلفن زده‌ام به فهیمه .. تلفن قطع است ..

الان تقریباً .. روی تلفنی که با فهیمه صحبت کرده‌ام یکساعت و ربع گذشته است ..

زیر دیگ خاموش ولی گرم بود

او راه . چاه را بلد نیست تا برسد و بپرسد و بداند که بلیت از کجا بخرد ...

می‌دوم به طرف مرکز فروش بلیط ها .. خیلی شلوغ است .. نه آنجا هم نیست …

میزنم بیرون …

سرگردان و حیران ..

می‌آیم از پله ها بالا ..


نکند رفته باشد به ایستگاه آلتونتا آز آنجا سوار شود ؟ ..

نه آنجا را بلد نیست ..

می‌روم به بالای پله های طبقه ی دوم پاشاژ .. طوری که کاملاً می‌توانم مسیر ها را کنترل کنم ..اگر با مترو بیاید .. تنها می‌تواند از اینجا بیاید .. تا برود طرف قسمت مرکز فروش بلیت ها ..

شاید رفته باش ایستگاه دامتور ؟ .. نه آنجا با اتوبوس می‌شود رفت نه با مترو...


ایستگاه مرکزی قطار را صد سا پیش ساخته‌اند .. ریل قطار ها لای تپه ها عیور می‌کرده .. ایستگاه راه آهن عملاً دو تا پل است که در دو سمت آن کشیده شده اند.. یاد اولین روز ورودم به هامبورگ می‌افتم که از ساعت شش نیم تا یازده شب منتظر دائیم بودم .. از آن پل قدیمی چوبی و دکه های عهد قدیمی که یادم می‌آید خبری نیست ..


عصبی هستم . از هیجان لب‌هایم خشک شده‌اند .. می‌روم از یک کیوسک تا یک شیشه آب بگیرم ...


یکی می‌زند سر شونه ام :

« هی آقاهه ! »

فهیمه است …


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 1:52 | لینک  | 


« عجب چیزی شده است این ! »

فهیمه کلی شکر را با چای نعناع و یخ فراوان ، و در این میانه ، با آب چندتا لیموی سبز تازه آب گرفته شده ، همه را با هم در مخاوط کن ریخت و چند لحظه  می گذارد همه حسابی خوب به هم بخورند. در لیوانهای کوکتل بزرگی که سالهاست از آن استفاده نکرده‌ام ، می ریزیم .. از میان ظرف میوه ی روی میز آشپزخانه دو تا گیلاش سرخ و خوشرنگ و به لبه ی لیوان ها می آویزم … نی در آن ها می‌گذارم همانطور ایستاده در آشپزخانه مک می‌زنیم به نی ها و از گوشه ی چشم به همدیگر نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم و برای هم چشم و آبرو می آئیم..

چه حس خوبی است .. ساعت ده دقیقه به سه ی صبح را نشان میدهد.


نوشیدن این معجون به حالمان می‌آورد .. ولی هر دو خسته‌ایم. خیلی خسته . از فهیمه میپرسم که آیا خسته نیست؟

« چرا دارم از پا می‌افتم ! ولی خیلی دلم می‌خواهد این لحظه ها را از دست ندهم .. دیگر از این فرصت ها بدست نیاوریم شاید

از این حرفش کمی دلم گرفته می‌شود

چرا اینطور می‌گوید ؟ تازه اول آشنائی ما است !

« نه علیرضا جون اشتباه نکن ! دلم نمی‌آید که باور کنم که بعد از این همه سال ، حالا که به هم رسیده‌ام ، کنارت باشم ، ولی بخوابم ! »

از ته دل می‌گوید .. حرفش به دلم می نشیند.

خودم اهم از زور خستگی نمی‌توانم سر پا بمانم ولی به روی خودم خودم نمی‌آورم و خودم را بیدار و سر پا نگه میدارم …

با یک لوندی خاص خودش پیشنهاد می‌کند : « علیرضا جون ! بیا بریم بخوابیم

دست همدیگر را می‌گیریم و با هم به طرف اتاق نشیمن بر‌می‌گردیم ..

در راهرو چند دقیقه می ایستیم .. از هم لب می‌گیریم .. چه آتشین و چه شیرین …


فهیمه را تا دم در اتاق خواب بدرقه می‌کنم .. تمام روز تا حالا توی همین لباس های بیرون  دارم می چرخم .. همدیگر را دوباره در آغوش می‌گیریم .. می‌گویم : « یک دوش می‌گیرم میآیم

او می‌رود روی تخت و من بر می‌گردم به اتاق حمام .. می‌روم زیر دوش..


خودم را خشک می‌کنم .. با حوله ای دورم پیچیده بر می‌گردم به اتاق خواب .

چراق سقفی روشن است .. صدای خرخر لطیف خواب او بلند است ..

چراغ را خاموش می‌کنم .. دلم نمی‌آید بیدارش کنم .. از کمد خیلی بی سر و صدا لباس خوابم را بر میدارم و پاورچین بر می‌گردم به اتاق نشیمن .

شروع می‌کنم به نوشتن روی کامپیوترم ...از اتاق دیگر صدای ناله مانند فهیمه می‌آید : « عـلـیـر ضـا ! »

کامپیوتر را خاموش می‌کنم .. تا به اتاق خواب می‌رسم ، دوباره خوابش برده است ..

با خودم یک لحظه فکر می‌کنم که چکار کنم ؟ بروم سراغش الان ؟ شاید منتظرم باشد ! یا نه ؟ بگذارم بخوابد با خیال راحت .. بر می‌گردم و روی مبل می خوابم ..



دمدمه های صبح است .. با صدای ظریف فهیمه به هوش می‌آیم :

« علی رضا جونم ! »

کنارم چهار زانو نشسته و دارد با مو هایم بازی می کند.

« پاشو آقاهه ! ساعت نه و نیمه .. گفته بودی باید ساعت ده ونیم سر کارت باید باشی ؟؟»

لای پلک هایم را باز می‌کنم .. چقدر هوس او را دارم .. لباسش را عوض کرده است ، نه ونیم .. هوا آنقدر مه آلود  است که فکر کردم سحر است هنوز ...

« منتظرت بودم ،چرا نیامدی دیشب کنارم ؟ خیلی دلم می‌خواست با تو باشم ، در آغوشت .. »

« آمدم ! اما تو خواب بودی ؟ دلم نیامد بیدارت کنم ، خواستم راحت بخوابی »

« من فکر کردم که تو دوستم نداری ! »

« چقدر سوء تفاهم پیش میاد بین ما ...»

« آره ! نه ؟ تو می‌خواستی و من فکر کردم اونجوری .. »

و حالا هر دو میخواهیم و من وقت ندارم حالا ..

« کاش می تونستم برنامه رو به هم بزنم ولی نمیشه »

« میدونی چیه علیرضا جون ؟ صبحونه آماده است ، پاشو پسر خوب !، اول صبحانه ات رو بخور »

« واااای !! بابا .. شما هم که هی داری چپ و راست سور می زنی ، خانمه

میخواهم غلتی بزنم .. به خودم کش و قوسی میدهم …

« پاشو .. آقاهه .. »

دست مرا می‌گیرد توی دستش ، خم می‌شود و می بوسد مرا .. و با دست دیگرش از لای موهایم سرم را قلقلک میدهد .. و با کف دستش به شونه ام می‌زند و خودش چابک بلند میشود و می ایستد جلویم ..

دستم را حلقه می‌کنم دور کمرش .. سرم را می‌گذارم روی شکمش ، چشم‌هایم را می‌بندم .. عِطر تنش را می‌کشم در وجودم و کیف می‌کنم ...

« یک فکری زده به سرم می خوام با هات در میون بزار م .. بدو برو دست و صورتت رو بشور ! زودی بیا .. »

زیر بازوانم را می‌گیرد و می‌کشدم بالا .. از رختخواب بیرون می‌آیم ..در آغوشش می‌گیرم و به خودم می فشرمش.. آنقدر که جیغ کوتاهش مرا به خود می‌آورد ...

« مرسی فهیمه … مرسی .. مرسی که اینجائی ، مرسی که هستی .. خیلی خوشحالم .. خیلی ...»

با پشت دستش تقه ای به باسنم می‌زند:
«
زود باش ! دیرت نشه ! »

از پیشانیش بوسه ای بر میدارم … می‌روم زیر دوش ..


صبحانه ی مثل دیروز مفصل .. ورقه های پنیر نرم ایتالیائی ، لابلای گوجه‌فرنگی های قاچ شده تزئین شده با برگ‌های ریحان تازه و رویش روغن زیتون و سرکه ی بالزام و فلفل خشک تازه سابیده شده ..

« از کجا یاد گرفتهای .. درست عین خود ایتالیائی ها »

« از توی کتاب آشپزی ! نه ! راستش از دوست پسر خواهرم جووانی ! … میدونی ملیحه خیلی وقته اومده آلمان .. با دوست پسرش ، جووانی ، زندگی می کنن .. خونه ی بزرگی دارن که یک اتاقشون رو هم داده‌اند به من ..»

او به ساعتش نگاه می‌کند و دلواپسی را در چهره اش می‌خوانم ..

با ولع و اشتهای زیادی نانم را در سوس روی بشقاب مورسارلا می‌زنم ..

« بالزامیکوی خوبی داری ؟ خیلی معرکه است ! »

« علیرضا جون ! خیلی دلم می خواد با هات یک موضوع مهمی رو در میون بگذارم .. ! ولی نمی خواهم اینطوری ، توی زمین و هوا بهت بگم .. »

« می تونی بگی

« الان نه … ، سر فرصت ، تو برو به کارت برس ! تا تو برگردی من به خونت برسم ! می خوام برای علیرضا جونم یک غذای خوشمزه درست کنم . بشینیم با هم بخوریم ، من هم برات حرف‌های نگفته ام رو بگم .... چی دوست داری برات درست کنم  ، آقاهه ؟»

« وااااای »

سالها است که یادم رفته یک کسی برایم غذا درست کرده باشد .. به غیر از این دوست هائی که گهگاه به هم سر می‌زنیم و زمانی که حال دارند به همدیگر زنگ می‌زنیم .. فعلاً عمه فرح از همه بیشتر به من حال میدهد .. او حتی وقتی فهمید که فهیمه می خواهد بیاید سراغم ، خیلی به من کمک کرد تا آپارتمانم را از آن وضع شلوغ و درهم و بر هم اش در بیاورم و مرتب کنم تا بتواند قابل و آماده ی پذیرائی از فهیمه باشد .. عمه فرح تقریباً تنها کسی است که هر از گاهی برایم غذای ایرانی کدبانو پز درست می‌کند ، … و حالا فهیمه .. این زنی که انتظارش را نداشتم .. باورم نمی‌شود .. اگر جلوی دستم نبود و الان همین حرف را ازد هان خودش نمی شنیدم ، فکر می‌کردم رؤیا است …

دستم را دراز می‌کنم .. فهیمه هم دستش را دراز می‌کند … توی دستم .. خودش است ..

«چی دوست داری درست کنم برایت علیرضای عزیزم! عشق من ! »

او از غذا می‌ پرسد و در من اما از شنیدن علیرضای عزیزم و عشق من از دهان او غوغائی بر پا می‌شود ..

« لوبیا پلو ؟ دوست داشتی یادمه ! همیشه لوبیا پلو دوست داشتی ...»

می‌بوسمش ..

« نمی خواهی به مهتاب یک زنگی بزنی ؟؟»

یادم رفته بود ..

« خوب شد گفتی ، بعدا ، وقتی برگشتم ، بهش زنگ می زنم ... »





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 2:17 | لینک  | 

«مهتاب ؟! » ، به فهیمه می‌گویم : « دیروز برات ازش گفتم .. ولی خوب خیلی حرف تو حرف  اومده بود ، حتما یادت رفته .. ببین مهتاب یک خانمی هست سر مرز پنجاه ! او زمانی وارد زندگی و دایره حریم من شدکه واقعا در به در دنبال یک همچی کسی می گشتم .. زنی که من رو بفهمه ولی کاری بکارم نداشته باشه .. درست در همین زمان مهتاب واقعا  اومد توی عالم و دنیای من ... با اسب سفید بالدارش .. اول تخت سینه اش را تکیه گاه  سر خسته ام کرد و دست نوازشگرش آرامش بخش وجودم شد .. آرام گرفتم ..  با او توانستم   دوران نقاهت بعد از تمام شدن رابطه ی آخری قبلی ام را راحت تر پشت سر بگذارم . » از نگاه  فهیمه می فهمم که واقعا برایش جالب است  که از مهتاب بیشتر بداند:

«برام مهتاب مثل یک خواب بود که در رویا به سراغم آمد یک خیال بود . خیالی واقعی .. موجودی بی‌آزار ، عاشق ، بی ریا ، لوطی ... کاری به کار من ندارد. کاری به کارش ندارم . هر وقت هر کدام که بخواهد می‌رویم به سراغ هم .. یک‌جور زن عاقل و بالغی است .. می‌داند چه می‌خواهد و می‌کند آنچه می خواهد .. دور و نزدیک و نزدیکی دور هستیم برای هم  … ، از هم دوریم ولی بینهایت نزدیک .. هر کسی برای خودش است ، در عالم خودش ، با مشکلات خودش .. »

آن تیزی غضبناک نگاهی که مرا آنطور به هم ریخت ، از چشمان فهیمه رفته است ، بجایش نگاه مهربان زن کنجکاوی را می‌بینم که قصد دارد من را بفهمد … از چهره اش می‌خوانم، چه ساده ، باور می‌کند حقیقتی را که به او می‌گویم ..

« الان هم ، گفتم که در اتریش است . شاید برگردد و شاید نه .. چند روز دیگر باید برود لندن ، شاید سر راهش بیاید سراغم ، میدانم که بعد از آن می‌رود نیوزلند ! درم بروی او  باز است ! شاید هم راستش رو بگم نه باز باز ، یک کم نیمه بازه ...»

از سکوتم فهیمه می‌فهمد که حرفی بیشتر برای گفتن ندارم .. و خودم متوجه می‌شوم که واقعاً مهتاب چه نعمتی بود .. درست آن زمانی که باید ، از طریق نوشته‌هایم دانست که چقدر نیاز دارم ، آمد ، پرده ها را کناری زد و به زندگی من وارد شد .. چه به جا و چه به‌موقع .. و من برایش بودم در روزهای سخت دودلی و تردید و گرفتاری اش .. به هم امید بخشیدیم .. هر دو به هم مطمئن هستیم که از اعتماد هم سوء‌استفاده نمی‌کنیم ..

« فهیمه .. به تو که گفته بودم ! دوستی ما یک دوستی عمیق است ولی به خاطر شرایط شغلی و اجتماعی او خوب فعلاً رابطه‌مان رابطه‌ای از راه دور است .. حتی او بود که تشویقم کرد با تو نزدیک و نزدیکتر بشوم .. یک‌جور مرا دلداری می‌کند که گاهی فکر می‌کنم مادرم است .. اگر چه خیلی از من جوانتر است .. »

فهیمه حرفم را قطع می‌کند : « ولی پس الان تو دوست و موستی هیچی نداری ؟ تنهائی ؟

یک دقیقه سکوت می‌کنم .

دلم برای خودم می سوزد .

با سر اشاره می‌کنم : « آری


تنهایم . تنهای تنها .. از همان زمان ها .. حتی خیلی پیشتر ها .. همیشه ..


می‌نشینم پای فهیمه … و برایش از خودم می‌گویم و از درد هایم …

نمیدانم چرا …

ولی حس می‌کنم او تنها کسی است که با آمدنش در زندگیم می‌توانم خیلی از حقایق زندگی‌ام را بی پروا ، برایش بگویم …

برایش می‌گویم از خودم و حلاجی می‌کنم که چرا تنهایم …

« همیشه بودند کسانی دور و برمن .. ولی من .. همیشه تنها بودم . حتی در زمان دانشگاه ، با فرید ، فرزانه ، ناهید و شنه و شهلا .. زمانی که با سوسن به خاطر سارا ازدواج کردم ، عاشقش بودم ولی عشقی بود یک‌طرفه .. فقط بخاطر عشق دخترم او را تحمل می‌کردم .. ده سال کشیدم .. زن وحشی همیشه خشمگینی بود .. مرد های ایرانی کنیز می‌گیرند او از من نوکر ساخته بود .. زن و شوهر بودیم ولی او هیچ‌وقت با من نبود .. سعی کردم همسر ش باشم ولی او توی عالم دیگری بود .. چقدر فرق داشتیم با هم .. نا امید شئم و و به عشق دخترم پناه بردم و او را آزاد گذاشتم .. می‌رفت ، می‌آمد ، برنامه‌های خودش را داشت ، گاهی بوی مرد میداد..»


فهیمه دست‌هایش را می‌ چسباند به بازویم ..


« همه می‌گویند دوستش داشتم .. شاید ! ولی من بچه‌ام را دوست داشتم ، بخاطر بخترم با او مانده بودم .. مثل زنهای به اصطلاح خوبی که با شوهر های بدشون می‌مانند من هم با او ماندم. تنها بودم ، تنها .. در زندگی با او ، بار ها تا مرز خودکشی رفتم .. تا آخرین باری که آخر در آن آخر های خط خودم را پیدا کردم و از آن زمان دیگر ، اگر چه فقط خودم با خودم ماندم و به خودم رسیدم .. با به خودم رسیدن امید به زنده بودن و هنر کیف بردن از زندگی را کشف کردم به زندگی برگشتم ولی اما شاید به همین دلیل لذت با خود بودن توانست بر ترس از تنها بودنم غلبه کند »

انگار که به نکته ی تازه‌ای ، به دیدگاه نوئی رسیده باشم … بفکر فرو می‌روم و بی‌اختیار دوباره تکرار می‌کنم:

« از بودن با خود به آن درجه از ارضای درونی رسیدم که دیگر ترس از تنها شدن نداشتم .. »

سکوت می‌کنم … فهیمه با سر انگشتش نوازشم میدهد ..

دلم را بدریا می‌زنم و می‌گذارم بیاید و جاری شود هرچه در دلم تلنبار شده است این همه سالها ، دستم را زیر چانه ام می‌گذارم و غرق در افکارم .. هر چه را در ذهنم می‌بینم ، بیان می‌کنم و می‌گذارم از زبانم بیرون بیاید .. به او نگویم دیگر به که بگویم :


«نمیدونم شاید هم همان شد که باعث شد بعد از ختم اون رابطه ،با گذشت این همه سال ،همیشه از رابطه ، وقتی که کمی سمت و سوی جدی شدن واقعی به خود می‌گرفت ، می گریختم …»

سکوت می‌کنم …


« خیلی در حق خودم به خودم ظلم کرده‌ام این همه سال ها …»


خودم را در جایگاه متهمی می‌بینم که در دادگاه منصفانه ای اقرار به جرم های از روی اجبار و نا خواسته کرده است ...

ترس از قضاوت فهیمه و دیگران ندارم .. ولی می‌خواهم که خالی شوم از بار آن همه فشار های روحی و روانی تلنبار شده در انبان ذهنم :

« از سقوط در این برزخ سیاه ، از ترس یک شکست خوردن دوباره در زندگی ، از ترس یک شکست عاطفی دیگر ، هیچ‌گاه نخواستم ، و اگر هم خواستم ، هرگز نتوانستم رابطه‌ای کامل و عمیق ایجاد کنم با کسی .. با هیچ‌کس …

به فهیمه نگاه می‌کنم .. که با نگرانی به من می نگرد و با آهی پر از حسرت که از دلم بر می‌آید ، سرم را به زیر می اندازم. با دستم روی حاشیه ی فرشی که جلوی مبل است و روی آن نشسته‌ام را صاف می‌کنم و بی اراده با ریشه‌های کناری اش بازی می‌کنم و ادامه میدهم :

« آخ !فهیمه ! میدانی ! تنها به خودم فقط ظلم نشد ، نسبت به خیلی‌های دیگر هم متأسفانه ظلم شد. دلم می سوزد . احساس بد گناه کار بودن یا حداقل مقصر بودن دارم نسبت به خیلی‌ها … چه همه امید های صاف و صادقانه ای را نا امید کردم . چقدر ظلم کرده‌ام به زن هائی که با چه صفا و صداقتی عشق صمیمی و پاکشان را بی‌دریغ به پای من ایثار کردند و من چون درخت خشک ریشه سوخته ای ، اصلاً نمی‌فهمیدم ... و آن همه مَحبت به هدر رفت ..»


سرم را بالا می‌کنم .. نگاهم به نگاهش گره می‌خورد :


« میدانی ! هر وقت با کسی آشنا می‌شدم ، حداکثر تا یک ارتباط همبستری حسابی و کامل ، به راحتی پیش می‌رفتم .. ولی از آن به بعد ، درست در آن زمانی که احساس می‌کردم آن حس دوست داشتن ، در حال رشد شدن می‌خواهد کم کمک به عشق تبدیل شود ، درست در همین لحظه ، گیر می‌کردم .. تا اینجا و نه بیشتر .. تا آنجا راحت پیش می‌رفتم ولی از اینجا به بعد ، نمی‌توانستم قدمی فرا تر بروم .. حداکثر تا مرز عاشق شدن ..مثل جاده ای که بر اثر ریزش ، فرو کش کرده است و نمی‌توان دیگر به رفتن ادامه داد ..»


می‌بینم با دست‌هایم تمام این صحنه را در هوا ترسیم می‌کردم …

« چه تصویر وحشتناک و نفرت آوری ! ولی حقیقتی است .. در اینجا بود که گویی جاده ای دیگر هویدا نیست ، دره ای گود و عمیق جلویم باز میشد .. یک پرتگاه با منظره ای سیاه و تیره تار .. بی هیچ نشانی از حتی کوره راهی .. »


فهیمه نا خود آگاه می‌گوید : « طفلی ! چی کشیده ای ! »

« خوشبختانه به‌موقع به خودم آمدم .. میدانی روی خودم خیلی کار کردم .. مرز و حریم هایم را باز سازی کردم .. دو سه سالی عملاً هیچ برنامه‌ای نریختم ، تا بتوانم جاده سازی کنم … و حتی یکی دوبار هم چند قدمی پیش رفتم .. »


فهیمه خودش را جابجا می‌کند ، با غرور این حقیقت را می‌گویم که :

« با گلبانو مثلاً این مرز را شکستم .. ، با آن یکی دیگر هم ، با مهتاب هم .. »


من هم خودم را جابجا می‌کنم .. راست می‌نشینم و ادامه میدهم :
«
دیگر آموخته‌ام که بعد از پایان یک رابطه ، به گوشه‌ای بخزم ... در خودم ، در خلوت خودم ، خودم زخم هایم را ، مثل گربه ها ، زبان بزنم .. جایشان را لیس بزنم و صبر کنم تا درد هایم آرام شود … میدانی فهیمه ، مهتاب هم درست در یکی از همین زمانها بود که آمد .. او زن مهربانی بود که بدون هیچ چشمداشتی کنارم می‌آمد و با وجودش ، با حرف‌هایش ، با دست نوازشگرش مرحم روی پرو بالم می گذاشت ، تسکینم میداد ، خیلی از آرامشم را مدیون او هستم .. یک جوری عشق ایثار گرانه ی او را درک کرده‌ام .. رابطه ما باز باز و آزاد آزاد است .. یک جوری دوستش دارم .. »آ


فهیمه که تمام مدت ساکت بود دست مرا گرفت و روی مبل کشاند. هر دو دستم را در دستانش فشرد و با مهربانی مادری دلسوز گفت :

« علیرضا جان ! من حس می‌کنم که تو خیلی درد و رنج کشیده ای ! و حالا هم ، احساس می‌کنم ، خیلی تحت فشار های روحی و عاطفی هستی ! خیلی اذیت شده‌ای .. ، خوشبختانه خودت هم به همین رسیده‌ای که زمانش رسیده است که کمی باید به خودت استراحت بدهی .. بخودت برس .. شاید دوباره بتوانی عاشق بشوی ! »

« عاشق مادر زاد هستم »

« نه ! تو حس خوب مَحبت کردن داری ! نه این‌ها که تو گفتی از عشق نبوده .. این‌ها برایت سرگرمی ای بوده‌اند .. با این خودت رو مشغول می‌کردی و سرت رو گرم کرده بودی .. یک‌جور فرار از خود ...»


کاملاً راست می‌گوید .. ما مرد ها تقریباً همه مثل هم هستیم .. خود من مگر همین یک نیم ساعت پیش فرار نکردم و نرفتم الکی توی آشپزخانه …

« … حالا خوشبختانه خودت رو یافتی و راه برخورد کردن به خودت رو هم یافته‌ای .. ولی عزیزم ، علیرضا جوونم .. عقب نشینی و توی خودت رفتن هم درست نیست .. ببین عزیزم !... »

دستم را تکان میدهد و توی چشمهایم نگاه می‌کند :

« نه ! علیرضا جونم ! ما آدمیم » آدمها جفت می‌خواهند ! تو ترسیده شدی و همیشه هم دنبال اون جفتی بودی و یا هستی که از دستت گرفته‌اند و هیچ موقع هم او را نداشتی ! »


« نه بابا فهیمه ! من همیشه دور و برم کسائی بودند ...»

« نه اون ها برای تو جفت نبودند ! جفت واقعی اگر داشتی ، تو خودت الان نشسته بودی روی بام اش .. »

« مثل الان تو من ! »


چند لحظه سکوت فضا را فرا می‌گیرد .. همه چیز ساکت و بی حرکت می‌مانند … زمان ، مکان ، اتاق ، فهیمه و من … ایستا ! منجمد !


« نه ! ما فقط هم رو پیدا کرده‌ایم بعد از این این همه سالها ! باید هم رو دوباره از نو ارزش یابی کنیم … »


ته دلم از این حرف او خیلی راضی هستم . تأکید می‌کنم حرفش را :

« آره راست می گی .. تو و من خیلی فرق کرده‌ایم .. زمان می‌خواهیم .. »

« تو خیلی فرق کرده‌ای .. خیلی .. »

با صدائی که بزور می‌خواهد در بیاید :

« تو هم خیلی فرق کرده‌ای ! »

نمی‌فهمد چه می‌گفته ام ، با صدای بلند تری می‌گوید :

« چی گفتی ؟ نشنیدم .. بلند تر بگو ..»

سینه‌ام را صاف می‌کنم ، اهه .. اهه ! :

« تو هم فرق کرده‌ای ! »

« هر دو مون »

« آره .. هر دو مون و دیگران هم »

« وقت بیشتری لازم داریم تا همدیگر رو بیشتر بفهمیم ...»

با سر فقط تأکید و تائیدش می‌کنم :

« او هوم ! »


چای نعنایمان سرد شده است .. او هم مثل من است . می‌گوید که چای نعنای سرد هم خوشمزه است ..

« شربت نعناع ! »

« چه عالی .. شکرت کجا است ؟ یخ هم داری ؟ »

از جایم بلند می‌شوم .. فهیمه هم تقریباً از جایش برمی‌خیزد ..

« وایستا علیرضا ! صبر کن .. بیا با هم بریم شربت درست کنیم .. شربت نعناع با آب لیمو ! برای فشارمون هم خوبه »


دست مرا می‌گیرد .. زیر لب می‌خواند دام دارام دارام » ، و دست مرا مثل سربازان در رژه بالا و پایین می‌کند .. دم در آشپزخانه می‌ایستد . مرا به دیوار می‌چسباند و لبش را می‌گذارد روی لب‌هایم .. با دستش سرم را می‌گیرد در میان دست‌هایش و بوسه ای صدادار می‌گیرد .. خودش را به می فشارد در من نوک سنه هایش می‌روند در من فرو …

« می‌دانم که خیلی حس داریم به هم .. »

« آره ! میدونم ! میدونم ! »

« ولی تو ! تو ، علیرضا ، تو ، توی زندگیت خیلی زخم خورده‌ای ، خیلی درد کشیده ای ، خیلی سختی کشیده ای .. و حالا بی اعتمادی نه تنها به خودت که به دیگران هم و حتی به من هم ؟»

« باید وقت بگذاریم برای هم »

« آره ! علیرضا جونم باید صبر کنیم وقت بگذاریم برای هم ..»


چای نعنای سرد را می‌ریزیم در مخزن همزن برقی.

او قوطی شکر را از کمد بر میدارد

و من از یخدان یخچال جا یخی را در می آورم ،می‌گذارم جلوی دستش ...




نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 15:54 | لینک  | 

حس نرم گربه‌ای را دارم که از نوازش شدن کیف می کند. به دست‌هایش اطمینان دارم . خودم را بدون ترس و وحشت می سپارم به بازی سرانگشتان فهیمه .. چشم‌هایم را می‌بندم .. چقدر تشنه ی این آرامش هستم .. چقدر نیاز دارم به دست‌های یک نوازشگر .. رنج از تنهائی ، همیشه تنها بودنم را ، حالا بیشتر از هر موقع دیگری حس می کنم.


همانطور روی زمین نشسته ، خودم را به فهیمه نزدیکتر میکنم .. بازویم را حلقه می‌کنم دور پایش، می‌چسبانم صورتم را روی ران نرم و لطیف او که از زیر پیراهن خواب ساتن آبی روشن اش بیرون زده‌اند … چشم‌هایم را می‌بندم ، عِطر بدن و تن او را می‌کشم در خودم . تمامی سر نخ هایم به دست او گره بسته شده‌اند انگار … عروسک دست او شده باشم شاید ، درست در همین لحظه حس می‌کنم او با دستگاه کنترل از راه دور در دستش دارد تنظیم می‌کند مرا …


سرم ، گردنم ، رگه‌های عصبی بدنم ، تمام وجودم ، در همخوانی کامل با دست‌های فهیمه که از از مهر و عاطفه لبریزند ، به کش و قوس افتاده اند .. پروانه ها در دلم پرواز می‌کنند .. خودم را به دست‌های مهربان او می‌سپارم و کیف می‌کنم …


چه حس خوبی است ، نرم و لطیف ، مثل یک رؤیا ، مثل یک خیال ، مثل یک خواب .. پر می گشایم و پرواز می‌کنم در بیکران … آسمان آبی آبی ، بدون ابر .. جنگل ، کوه ، آب‌ها ، دشت‌ها .. شهر های کوچک و ریز آن دور دست‌ها .. کوچه و کوچه باغهای آشنا ، صدای خنده و قیل و قال چند کودک ، خیابان‌های کودکی ، میدان مجسمه ی جلوی شهرداری و با آن مرد سوار براسبی که نمیدانم شاه است یا پدر شاه ، مجسمه ی قهوه ای یا طلا0ئسی سوخته .. مردم منتظر اتوبوس ، مرد های با دستمال ابریشمی بر دوش که کوه میوه‌های روی گاری های دستیشان را برق می‌اندازند و همیشه همآنجا هستند و شب‌ها هم حتی در نور چاق های توریشان کنار گاریشان می خوابند.. ناکسی های آبی رنگ .. خیابان خواجه ربیع ، کوی راه آهن ، دکه تلفن سر کوچه ، کارخانه ی چوب بری ، کارخانه قیسی سازی ، بقالی اصغر آقا ، سبزی فروشی یزدی ها ، ماست بندی هم دارند ، عباس آقای قصاب ، حوض خانه ی خودمان ، باغچه ها و مادرم که دارد مثل همیشه کنار حوض لباس‌های توی تشت را می‌شورد و برادر کوچکم روی پله ها نشسته است . باغ طبیعی وحشی راه آهن ، کنار برکه ی جاری آبی ، که هرگز نمیدانستیم از کجا می آید و به کجا می‌رود ، زیر درختان توت و شپیدار ها ، چند دختر و بچه آنجا نشسته‌اند ، بی خیال از هرچه درد و غم و سیاست و اقتصاد و عمامه و ریش و زن‌های چادر سیاه و تعصب و کوفت و زهر مار بی غل و غش در عالم خود غرقند ، می‌خندند . با عروسک های لته پارچه ای و جعبه های کوچک کفش که اسباب منزل و خانه ی و آتاق خواب آن‌ها است ، همیشه دختر ها عروسکهایشان را می خواباندند و از اینکه مبادا بیدار شوند با هم خیلی آهسته پچ‌پچ می‌کردیم .. من تنها پسر همبازی ی آن‌ها بودم . بابای بچه‌ها ، و زن هایم همیشه برایم غذا بار می گذاشتند … میان آن همه همبازی ، همیشه و همه جا فهیمه ، آن دخترک توپولی ، با چشم‌های سبز روشن طلائی ، لب‌های تو پر و برجسته و با پوست روشن‌تر ، بر خلاف آن دختر های با چهره‌های سوخته تر و خاکستری .. به من می چسبید .. فهیمه دوست من است .. همه می‌دانند .. ولی نه از حسادت خبری است .. و هیچ‌کس از هم عصبانی نمی‌شوند .. هیچکدام وحالا بی همه ی آن‌ها ، به خود می‌آیم ، نشسته‌ام کنار پای فهیمه .. هر دو پای او را در آغوش می‌گیرم و بیشتر به خود می‌چسبانم …


حس گنجشگ های باران خورده ی تنهائی که کنج قفسی کز کرده است و در خود می‌لرزد ..

احساس می‌کنم سردم است .. می‌لرزم ، می نالم ..

دست فهیمه را حس می‌کنم که سرشانه ام را می‌مالد و با دست دیگرش پشتم رانوازش می‌کند … و احساس گرمی دوباره ای دارم به هر جا که دستش می‌ خزد ...

یاد قناری کوچک زردی که داشتیم می‌افتم ، به پشت افتاده بود، با پا های کنجل رو به بالا .. مادرم می‌گفت از ترس گربه‌ای که می‌خواسته با او بازی کند ، دلش ترکیده است ..

دلم می‌خواست ، کاش او هم مثل طوطی آن مرد بازرگان قصه های مادر بزرگم ، خودش را به مردن زده باشد … قناریم را در چاله ای در گوشه ی باغچه مان خاک کردم .. بوی خاک ، باغچه ، و فهیمه را حس می‌کنم … قناری زردی روی شاخه درختی دارد چهچه می‌زند .. آسمان آبی آبی است .. همرنگ پیراهن خواب فهیمه ...


فهیمه است که با ریتم خیل ملایمی ، خیلی ملایم و آهسته ترانه ی گل آمد بهار آمد پوران را مانند لالائی زیر لب ، برایم زمزمه می‌کند … گل اومد ، بهار اومد ، میرم به صحرا ، عاشق صحرائیم .. صدایش زیر صدای محمد نوری در ذهنم گم می‌شود که می‌خواند : اگر یک روز ، تو برگردی دوباره ، به گیسویت بیفشانم ستاره .. خار پا ، مژگان ..

کیف می‌کنم ، به خودم می‌آیم ، گوشه ی چشمم را باز می‌کنم ، درست در همین لحظه قطره ی اشکی چکید روی گونه اش .. قل خورد لغزید روی پایین روی دامنش ...انگشتم را بالا می‌آورم قطره ی دوم اشکی که ز چشمش جاری می‌شود را از روی گونه اش بر می چینم .. به آن نگاه می‌کنم .. حداقل سه تا فهیمه ی کوچک در آن می‌بینم … آنرا به سمت دهانم می‌آورم و باز زیانم می نوشم .. فهیمه می خندد.. گریهخند ..

و با دست مشت کرده اش خیلی نرم می‌کوبد بر پشتم
«
آااااخ علیــر ضـــا !... »


گرمی دست نوازشگر فهیمه ، نشستن کنار پایش ، عِطر تن او ، صدای نرم آرامبخشش ، همچون جاری شدن ناگهانی آبشاری از لطافت بر تن داغ و تفته ی سر در گم و حیران عاشقی ، که همین نیم ساعت پیش خودم هم گیج و سرگردان نمی‌دانستم چه شده و کجا هستم و چه می‌کنم .. تنم درد می‌کند ، خسته‌ام ، از درون ، خسته و بیتابم ..


تکرار می‌کند : « آخ علیرضای من ! باورم نمی‌شود ! اگر تمام روز با تو نمی بودم ، باورم نمی‌شد .. فکر می‌کردم خواب می بینم .. اما خیلی متشکرم از تو ! از این روز زیبائی که به من هدیه کردی ! خیلی خوشبخت بودم امروز .. هرگز نمی‌توانم زیبائی این روز را تا آخر عمر م فراموش کنم .. کاش می‌توانستم جلوی زمان را بگیرم .. خیلی خوشبختم


برای من اما زمان ایستاده است .. همان‌طور سرم روی زانویش و او دارد نوازشم می‌کند .. و من کیف می‌کنم از این همه .. از او .. از وجود او در کنارم .. چقدر زیبا است .. او .. حرفهایش .. صدایش .. چشم‌هایش .. صورتش .. عطرش .. طعمش .. خودم را جمع می‌کنم و او را می فشرم در خودم .. کیف می‌کنم .. چشم‌هایم را می‌بندم از لذت وجود او و چشم‌هایم را می‌بندم .. تا او را بیشتر بتوانم با تمام حس‌های دیگرم بیشتر حس کنم .. همه ی حواس هایم با اوست .. چشم‌هایم را می‌بندم و گوش می‌سپارم به حرف‌هایش که همان حرف‌های ناگفته ی دل من است .. همان حرف هائی را می شنوم که می‌خواستم خودم به او بگویم و حالا او به من می‌گوید ...

« میدانی ، من رو به حسام دادند .. با او ازدواج کردم ، با او زندگی می کردم ولی همیشه با تو بودم ، همیشه تو با من بودی .. با او زندگی می‌کردم ، او شوهرم بود ، مرد من ، ولی تو مرد ذهنم بودی ، غم‌هایم را در خلوت برای تو می‌گفتم ، خوشی هایم را با تو تقسیم می‌کردم ، همیشه به امید دیدن دوباره ی تو ، اینکه بالاخره روزی .. » ، بغضی در صدایش می‌پیچد ، کمی سکوت ، صدای هق هق .. سکوت ..

با صدای لرزانی ادامه میدهد: « میدانستم روزی دوباره خودت ، خود واقعی ات ، توی زندگیم دوباره خواهی آمد … »

موهایم را توی مشت های می فشرد و سرم را به خوش فشار میدهد ! سینه‌اش را بر روی سرم می فشرد .. و بوسه ای به موهایم می‌زند ..


«خوشحالم که الهام باعث شد من و تو بهم برسیم »

از میان لب‌های بسته می‌پرسم : « الهام کیه ؟ »

« الهام ! همون زهره ، همن دختر مشهدی دیگه ! »

« الهام !؟…»

« یادت نمیاد ! الهام ازغدی »

« او که عذرا بود اسمش .. پدر و مادرسشون دلاک بودن ، از یزد اومده بودن ! »

« نه .. اون ها اون ها از میلان دوم بودند ! الهام اینا تو میلان اول بودند ! »

یک چیز هائی یادم میآید .. بعد از عروسی فهیمه خیلی زود از آن محله رفته بودم .. آمده بودم تهران ، دانشگاه ..

« او تو رو از توی اینترنت پیدا کرده بود .. می دونست .. به من هم می‌گفت .. ولی نمی خواستم با تو روبرو بشم .. می‌خواستم همون علیرضای توی خیالم باشی .. علیرضای توی دلم .. علیرضای توی مغزم .. ولی حالا می‌بینم که چقدر خوب شد که آمدم .. حالا می‌بینم که علیرضای من چقدر بزرگ شده ، چقدر رشد کرده ، چقدر .. اول دلم می‌خواست تو همان علیرضای کوچک من بمونی .. » ..


در دلم از الهام ، زهره ، مشهدی و هر اسم دیگری که داره تشکر می‌کنم .. و یادم نمی‌آید که نشانی از آن زمانهای کودکیمان داده باشد ..


« می دونی ! تو همیشه برای من بودی ! همیشه در خرویا ها ، در خیال م ، در کنارم .. حتی اسم پسرم را علیرضا گذاشتم بی‌آنکه کسی بفهمد هر موقع خواستم با عشق صدایت کنم و تو را به نام بخوانم .. شاید خودت نبودی در کنارم ولی من و تو همیشه با هم بودند .. »


« فهیمه جان ! حالا به هم رسیده‌ایم ! مهم اینه ! »

« آره .. ولی خیلی به هم ریخته ام .. باید از تو دور بشم تا دوباره خودم رو پیدا کنم ! »

« فهیمه جون ! من هم همینطور .. خیلی قاطی کرده‌ام .. هر دو آزادیم … هر دو تجربه داریم .. هر دو هم هم دیگر را دوست داریم .. هر دو بالغ شده‌ایم .. »

« آره ! این دو سه روز فرصت خوبی بود که بدونیم چی شده‌ایم … »

« آره ! شروع خوبی بود »

« درسته ! آغاز خوبی بود ! »

« حالا وقتی بر گردم کلن ، می‌توانیم با خیال راحت‌تر و با فرصت بیشتری ، آهسته آهسته دوباره به هم نزدیک بشویم »

نشاطی را در صدای او حس می‌کنم خوشحال می‌شوم ولی دلم از حرف برگشتن او کمی می‌گیرد....

موهایم را مشت می‌کند ، سرم را بالا می‌کشد و با لبخند می‌پرسد :

« راستی بگو ! ناقلای ! این مهتاب خانمه کیه ؟ شیطون ! »


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 21:50 | لینک  | 


به هوای آوردن قاشق و شکر از جام بلند می‌شوم و پناه می‌برم به آشپزخانه تا از زیر فشار نگاه تیز فهیمه بگریزم.. این‌جور خیره شدن او من را عصبی می کند.. خودم هنوز گیجم و حالا او هم روی من براق شده است .. آن هم درست در همین موقع که فکر می‌کردم بعد از این روز قشنگ و رویائی .. حالا با خیال راحت می تونیم بشینم و با هم حرف هامون رو بزنیم ...


احساس بدی از جانب خودم ندارم ! روباز بازی کرده ام و همه ی حرف‌هایم را رک و راست مطرح کرده‌ام .. حتی آنقدر گفتم که خودش گفته که از دیگران حرف نزنم ..


درباره ی مهتاب هم که همه چیز را بطور مختصر و مفید همیه آن چییز های اصلیش را بهش گفته‌ام .. همانطور که با مهتاب هم درباره ی فهیمه ..


تازه اصلاً هیچی نشده هنوز.. چرا اینطور سیخ کرده خودش را رو به من ،عین خروس جنگی ، عین گربه‌ای که قصد حمله کردن دارد ؟ آیا چیز هائی برای خودش ساخته است ؟ آیا زن حسود ی است ؟ من هنوز از او شناخت کافی ندارم .. حتی راستش اصلاً نمی‌دانم چه فکری در سرش نسبت به من دارد.. من اصلاً او را نمی‌شناسم !


مهتاب را اما ! مدت‌ها است می‌شناسم .. یا درست تر این است که او مرا بهتر از خودم می‌شناسد .. او در آن روز های سرد جدائی و تنهائی به سراغم آمد .. او صفحه ام بیش از یکسال قبل ترش دنبال می‌کرده است .. وقتی سر صحبت را با من باز کرد تقریباً از همه چیزم خبر داشت .. آنقدر زیاد میدانست که من او را با هایده که هایده ، که سالهااست می‌شناسمش اشتباهی گرفتم .. زنی است باز ! کلاس دارد . می‌داند کیست و چه می‌خواهد . مرز هایش را می‌شناسد .. با او آزادم که هر کاری که بخواهم بکنم با او و او هم آزادم گذاشته است که هر کاری بخواهم بکنم با هر کسی .. وقتی به اتریش بر می‌گشت حتی خواست و حتی کلی هم سفارش کرد که حتماً برای تنها نماندن ، حتی اگر نمی‌خواهم سراغ آدم جدیدی بروم ، حداقل بروم به سراغ یکی از همان قدیمی‌ها . او حتی ، وقتی با ذوق از وجود فهیمه در کلن ، خبر دار شد ، تشویقم کرد که حتماً با او نزدیک شوم …


حالا فهیمه ، آنجا نشسته و درست زمانی که عزمم را جزم کرده بودم که برای اولین بار بعد از چهل سال ، بشینیم و درباره ی خودمان حرف بزنیم ، اینطور قیافه گرفته است ؟

آیا زنی است پر توقع ؟ یا حسود ؟ او که اصلاً نمی‌داند من کی هستم ! چهل سال پیش تنها یک بچه ی جوان کم تجربه ، نه ! حتی بی تجربه بودم. تازه خود او هم یک دختر بچهی تازه سینه در آورده بود .. یک همبازی ساده بودیم برای هم دیگر ..


دچار دو دلی شده‌ام ! نمیدانم چکار کنم ! عادت ندارم ! برالیم زیاد است ..


« علیرضا جوون ! علیرضا ! کجا رفتی عزیز ؟ »

صدایش مهربان است .. نه عصبانی ..

الکی کشو ها را به هم می‌زنم تا صدای آن‌ها را بشنود و فکر کند دنبال چیزی هستم …

چرا واقعاً آمده بودم توی آشپزخانه اصلاً ؟


« الان ! یک دقیقه صبر کن ! »

از توی یخدان یخچال یک بسته میوه ی یخ زده در‌می‌آورم ، گوشه‌اش را قیچی می‌زنم و دو تا لیوان بستنی را از آن‌ها پر می‌کنم ، بقیه را می‌گذارم دوباره در یخدان .. ، لیوان ها را می چینم روی سینی .. دوتا چنگال میوه خوری می‌گذارم گوشه ی لیوان ها . می‌برم توی اتاق …

« بیا عزیزم ! هوس این‌ها رو کردم !!! »

« وااای چی خوب ! »

ظرف ها رو گذاشتم رو بروی هم .. او ظرف مرا هم کشید پهلوی ظرف خودش ..

« بیا علیرضا جون ! بیا بنشین پهلوی من

نشسته است روی مبل . من هم مثل عادت همیشگی ام ، می‌نشینم کنار پایش ، روی زمین و تکیه می‌دهم به پایه ی مبل ..

دستش را می خزاند لای موهایم ..

« علیرضای من ! من تمام این همه سال عاشق تو بودم ! همیشه .. همیشه .. »


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 0:40 | لینک  | 

فکر می‌کنم حداقل یک ساعتی بی حرکت در آغوش هم رها کرده بودیم خود را .

دو تنها .. شبی روشن و تاریک .. ماه ی که آشکار و پنهان می‌کند خودش را و ما روی تراس ، روی این نیمکت صندلی نیمه تختی با آن چتری بافته ی حصیریش .. بندر و شهر زیر پایمان . قایق های کوچک و بزرگ ، می‌روند و می آیند. روی آب پرتوی نور و سایه‌هایشان جلوه خاصی به این زیبائی سکوت میدهند .. کشتی‌ها ، اتومبیل ها و مردمان در حرکتند .. شهر در تب و تاب است و هر کدام برای خودش ، همراه با ترنم نوای موزیک و ولوله ی نامفهوم همهمه ی شب‌زنده داران شهر که از دور ها به گوش میرسد ، در خودش موج می‌خورد ...


فهیمه خوابش برده است .. خیلی آرام و بی صدا ، دست منهم زیر سر او همینطور . سر شده است .. بی حسی اولیه‌اش حالا به سنگینی و کشیدگی و کم کم ک به درد تبدیل شده است .. تا کمی خودم را جابجا می‌کنم ، پلک هایش را باز می‌کند ، مرا می‌بیند ، لبخندی می‌زند و بخوش می‌آید و  به خودش کش و قوس میدهد : « خواب  تو رو میدیدم ! » ...

این لحظه در حافظه‌ام هک شد.


یک‌جور دیگر آن احساس غریبی شدید دیگر بین ما نیست ..

در خیابان دست در دست هم داریم .. و در شلوغی شب ، در جادوی نور های رنگی و چراغهای نور افشان و چشمک زن ، در هیاهوی مردم غرق می‌شویم ..

حالا نشسته این در این رستوران کنار هم. کافه خیلی شلوغ است . سر صحبت را بازمی کنم :

« فهیمه جون ، وقتی خوب فکر می‌کنم ، می یبینم تو واقعاً حق داری ! حرفت کاملاً درست است ؟! »

« کدوم حرف ؟ چی ؟ »

« اینکه برای فرار از رابطه ، زیادی سر خودم را با هزار مسأله مشغول و برای فرار از تنهائی ، با کارهای الکی سرم رو گرم کرده‌ام .. »

لبخند شیطنت پیروزمندانه ای می‌زند و می گوید :

« من که گفتم .. این رو  از توی چشات ، از همون نگاه اول خوندم ! »

« چی را ؟ »

« همین که خیلی غمگینی ! خیلی .. غم تنهائی ! غم سرگردانی ! قشنگ می‌شود از نگاهت ، ازتوی چشمات خوند »

« … »

فکر می‌کنم راست می‌گوید .. در پس نگاه آدم‌های تنها همیشه یک خلاء هست ..

« فهیمه ! وقتی اون بالا بودیم ، داشتم فکر می‌کردم به حرفات ! دیدم تو حق داری .. دیدم راستش یک‌جور …

گارسونی با یک میز چرخدار غذایمان را آورد. حرفم را قطع کردم و گفتم : « بعداً وقت داریم راجع به این چیز ها حرف بزنیم ...»

« فروندن هاوس (: خانه ی دوستان ) » یکی از معدود رستوران‌های عرضه ی کننده ی غذا های سنتی هامبورگی است. سفارش آل سوپه بعنوان پیش غذا ، باوئرن فروشتوک ، لب کاوست ، بعنوان دسر هم روته گروتسه !

برایش تعریف می‌کنم که اسم اصلی این سوپ : آؤل سوپه (: سوپ همه چیز در او !) ، است که به لهجه ی هامبورگی آؤل را با آال ( مار ماهی ) تبدیل کرده اند و حالا هم جا ، در کارت های منو ، همه سوپ مار ماهی می‌نویسند و برای خالی نبودن عریضه هم همیشه یک چند پاره کوچک مار ماهی تویش می‌اندازند ...

فهیمه می‌خندد و می گوید : « مثل همان نبات های متبرک  سوغاتی مشهد ! »

یاد دکان‌های نبات پزی می‌افتم  که یک بسته نبات میبردند دور ضریح و بعد در هر جعبه نبات تبرکی یک حپه ی کوچک و یا حتی خاکه ای از آن را می انداختند تا دروغ نگفته باشند !...

این حرف فهیمه مرا ‌برد به خیابان طبرسی مشهد و به نوغان و تپل محله و کوچهی سیابان … خودم هم که در کوچه ی دربند علیخان بزرگ شدم ، کاروانسرای دو در و کوچه مسگر ها .. حمام عباسقلی خان .. همیشه احساس می‌کردم در عصر صفویه زندگی می‌کنم با همان ومدل دکانها و تکایا و اماکن و بنا ها ...

یک گروه موزیک شروع می‌کنند به نواختن موزیک هامبورگی .. با داستانی از ناله‌های دل ملوانان در غربت به آرزوی برگشت و دیدار شهر هامبورگ … و من برمی‌گردم پهلوی فهیمه ..


فهیمه قیافه‌اش را با دیدن لب کاوست به هم می‌کشد :

برایش توضیح می‌دهم که این مایه ی گوشت کوبیده مانند ، اتفاقا گوشت در نمک خوابیده و خشک شده است که با سیب زمینی کوبیده مخلوط کرده‌اند ، با یک نیمروی دو تخم مرغه ،  لبو و خیار شور ! یک ذره با بی میلی امتحان می‌کند … و برعکس نظر اولش از آن خوشش می‌آید …

باوئرن فروشتوک ( صبحانه ی دهقاتی ) ، همان املت خودمان است با سیب زمینی و پیاز و ژامبون سرخ شده و خیار شور .. خوشش می آید ولی مثل اینکه انتظار بیشتری داشت .. می‌گویم :

« از غذا های دیگر شون یکی لوبیا با گلابی پخته و ژامبون است ! و یکی کپچه ماهی با ژامبون ، ژله ی گوشت مخلوط و .. که اگر بخواهی می‌رویم بار دیگر در یک رستوران خارج شهر .. حتماً .. خوشت میاد .. »

به فهیمه یاد آوری می‌کنم که در مقایسه با غذا های ایرانی ، غذا های آلمانی ها مثل یک آلونک است در برابر یک قصر ! مثل مثلاً قرمه سبزی … که چقدر باید مهارت و ظرافت آنرا پخت . مثلاً فقط در آماده کردن و سرخ کردن سبزی ها باید مراعات کرد که نه بسوزد و نه خام باشد و …

فهیمه می‌گوید : « خیارشور شان اما واقعاً طعم خیار شور های خودمون رو میده ! ولی من تاحالا توی هیچ فروشگاه آلمانی از این نوع ندیدم ! همه ی خیار شور هاشون شیرین است .. ! »

یاد دوستی افتادم که سالها از آن « قوطی های گوشت سگ و گربه نشان » می‌خورد تا به او یاد آوری کردم که این‌ها واقعاً غذاهای آماده برای سگ و گربه هستند !

فهیمه از تیپ مشتریان اینجا خوشش می‌آید …

صحبت می‌رود به همه جا .. می‌گوید او هنوز در آلمان در رستوران غذا نخورده است ، چون همیشه خودش باید غذا درست کند و قول می‌گیرد که در اولین فرصت برایم هر چی خواستم بپزد …


فهیمه خسته است .. با اوبان بر می‌کردیم خانه ..

در ایستگاه مترو از هر دری تقریباً ده بیست نفر پیاده می‌شوند .. به فهیمه می‌گویم که برای این‌ها ، الان ساعت ده و نیم ، تازه اول سر شب است و این‌ها میآیند برای خوش گذرانی تا صبح ! غیر از ما فقط دو نفر دیگر ، هر یک در سوئی ، در واگن نشسته‌اند . مترو عوض می‌کنیم و قبل از ساعت یازده میرسیم به آپارتمان ..


جوابگوی تلفن چشمک می‌زند . مهتاب در نبودن من سه بار زنگ زده است … اولین بارش فقط دوبار الو الو کرده بود .. بار دوم فقط گفته بود: « علی جون خونه نیستی ؟ منم ! مهتاب !.. حالت رو می‌خواستم بپرسم ! حالت خوبه ؟..» و آخرین بار یکساعت پیش بوده که پیغام گذاشته : « علی جون ! چند بار زنگ زدم ! نبودی ! هوس کرده بودم باهات حرف بزنم ! ولی دیگه دیره ! حیف ! من باید بخوابم .. فردا باید زود تر بیدار شوم .. هر جاهستی و با هر کس هستی خوش بگذره ! شب بخیر … می بوسمت ! راستی دوستت اومد ؟  شب بخیر ! بوسکم ! » و بعد هم یک صدای بوس کشیده و بلند می‌آید ..


فهیمه اگر چه بروی خودش نیاورد ولی فکر می‌کنم تقریباً همه‌اش را شنید .. درباره ی مهتاب یکی دو تا اشاره کرده بودم به او .. می‌روم در آشپزخانه چای درست کنم .. او می‌رود دوش می‌گیرد ..

لباس خواب پوشیده می‌آید کنارم ..

« چیکار می‌کنی ؟ »

« چائی می ذارم ! »

« هرچه تو میل داری »

« چای گیاهی ؟ »

« هر چه تو دوست داری عزیزم

« برای خودت چی میخواستی درست کنی ؟ »

« نعناع و بابونه »

« پس من فقط نعناع »

سبزی ها را توی یک فیلتر ریخته ام .. فیلتر را در می آورم و یک فیلتر خالی دیگر را بر میدارم دو تا قاشق کوچک نعناع ی خشک میریزم توش .. می‌کنم توی فلاکس .. آب جوش را می ریزم رویش و دو شاخه نعنای تازه از گلدان نعناع می‌ چینم و هر کدام را در یک لیوان می‌گذارم .. او لیوانها را بر میدارد و من فلاکس را ..توی راهرو می‌پرسد : « علیرضا ! از این مهتاب خانم چیزی نگفته بودی ؟ »

« از دوستای اینترنتی پای منه ! هر وقت هامبورگ باشه میاد سراغم »

« خوب !!! »

می نشینیم رو بروی هم … دلم می‌خواست امشب از خودم و از خودش حرف بزنیم ولی این طوری که او دستش را زیر چانه اش گذاشته و مرا با نگاهش اینطور می پاید و با این  « خوب گفتنش » ، احساس می‌کنم ، باید قبل از هر چیزی درباره ی مهتاب با او صحبت کنم ، اگر چه گفته بود نباید پای کس دیگری بین ما وابشه …


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 22:6 | لینک  | 

برایش تعریف می‌کنم از قصه ها ی بندری که روزی کشتی هایش مسافران را از سرتاسر اروپا به دنیای « نو » و « آزاد » می‌برد … برای همین این شهر لقب : « دروازه ی دنیا » بخود گرفت و از کشتی هائی که از تمامی کشور های کلنی اش ، همه چیز را به اینجا می آورد ..

برایش گفتم از ملوانان .. و بندر سنت پاولی ، از عشرتکده های آنکه تاچند سال پیش از این هنوز پر از زرق و برق و نور بدن های لخت و عور و موزیک و رقص و آواز بودند و حالا جایشان را به چند تاتر بزرگ و کوچک تازه تاسیس شیکی پیکی های شهر داده است .. سنت پاولی و رپربان دیگر آن جلوه‌های کلاسیک قدیمی اش را از دست داده است .. این منطقه هم خودش را نو کرده است ..

برایش از این خصلت هامبورگی ها می‌گویم در زمینه ی معماری ، که خیلی ساده ساختمانها را تخریب می‌کنند و بجایش ساختمانهای نو ساز با سبک جدید تری می‌سازند .. و اینکه این روز ها ، مد روز : تیر آهن و شیشه ، است ..

« این سبک معماری مدرن ، ساختمان‌های شیشه‌ای مرا یاد داستان «میرا » و آن شهر شیشه‌ای می اندازد... »

راستی میرا را چه کسی نوشته بود ؟ یادم نمی‌آید .


از روی پل اسکله ها می‌گذریم و در روی سکوی اسکله ی شناور ، سوار یکی از قایق های مسافر کش تفریحی می‌شویم … می‌رویم و می آئیم بر روی رودخانه الب …

در اووه گونن ، موزه ی کشتی‌ها و قایق ها را می‌بینیم ، کمی در ساحل آنجا بر روی شن ها می نشیم و آدمهای ریز و درشت ، زن و مرد و کودک و پیر و جوانی که خودشان را برهنه و لخت مادر زاد کرده و زیر آفتاب ولو کرده‌اند و یا بساط گریل برپا کرده و بازی می‌کنند ، گروهی جوان می‌زنند و می‌خوانند .. و ما تماشایشان می‌کنیم و ازمیانشان عبور می‌کنیم ...

برای فهیمه هم دیدن این صحنه‌ها بعد از دو سال عادی شده است ...

با کشتی می‌رویم بلانکنزه … تپه هائی پر از خانه‌های ریز و درشت رو به سمت رود خانه ساخته شده ..

منظره زیبائی است .. انسان را به یاد تابو های نقاشی می‌اندازد .

دست درد ست ، با فهیمه در کوچه پس کوچه های تنگ و باریک ، پیچ اندر پیچ و پله ای ، سنگفرش ، پر از سراشیب و سربالائی می چرخیم . فهیمه شده است همان دختر بچهی ای که همیشه می‌خندید و شوخ‌طبعی می کرد.. چقدر فرز و چابک شده است .. گاهی تند می‌رود و گاهی آسته .. مرا به شوق می آورد و دلم می‌خواهد با همبازی شوم .. می‌دود ، می‌ایستد . یک‌جور گرگم به هوا در لابلای خانه‌های کاپیتانهای روی روی تپه ها …

بالای چراغ دریائی زیر خانه‌های بلانکزه خودش را با آغوش من می خزاند. پشتش را بهبه من تکیه می‌کند ، سرش را روی شانه ام تکیه می‌دهد و دست‌هایم را از دو طرف بروی شکمش می‌کشد و با هم به فرو رفتن خورشید در رود خانه در آن دور های دور می نگریم ...

عِطر موهایش را در خود می نیشم … چقدر زیبا است این غروب .. چقدر زیبا …

با مینی بوسی ویژهی بلانکنزه ، معروف به بزکوهی ، بر‌می‌گردیم به ایستگاه اس بان (قطار شهری) .. میآئیم به طرف آلتونا ، خسته و گرسنه‌ایم ، به او قئل یک غذای هامبورگی اصیل داده‌ام …

قبل از رسیدن به مقصد یاد جائی می‌افتم و خاطره ی زیبائی که بایک دوست قدیمی در آنجا داشتم ، دلم می‌ خواهد به فهیمه هم آنجا را نشان بدهم …

در ایستگاه رپربان پیاده می‌شویم ، باهم می‌رویم به ساختمان کلینیکی که مخصوص تعویض استخوان‌ها است .. تابحال ده‌ها نفر را در آنجا بدرقه کرده‌ام ، تقریباً همه از دربان تا دکتر ها و پرستار هایش مرا می شناسند. امشب آقای اشمیت پشت گیشه ی مراجعین نشسته است .. با اشاره ی انگشت اجازه می‌دهد ، با آسانسور می‌رویم بالا …

طبقه ی سیزدهم ، رستوران ! دکه را می‌زنم .

سرویس رستوران بسته ست و فقط در گوشه و کنار دو سه نفری تک تک ، عصا بدست نشسته‌اند و در حال سیگار کشیدن هستند ..

می‌رویم بر روی بالکن . دور تا دور رستوران ، تراس پهنی رو هر چهار طرف شهر است در اختیار ما است...

همه شهر زیر پای ما ست .. چراغانی ها ، خیابانها ، ماشین ها ، کشتی‌ها ، قطار ها ، همه جا نورانی ..

صدای موزیک از دور دست‌ها بگوش میرسد ..

برای فهیمه جالب است .. نا باورانه می‌گوید: « چقدر زیبا ! »

دو طرف یک سبد کنار ساحلی را که در گوشه قرار دارد را می گیریم و در جهتی مشرف به رودخانه و بندر قرار می دهیم ..

شب مهتابی خیلی زیبائی است ..

در سبد کنار هم می‌نشینیم ، لم میدهیم به پشتی ، نور ها جلوه و تلالوئی خاص دارند …

فهیمه دستم را می‌گیرد و من هم دست اورا ..

« علیرضا ! تو خیلی تنهائی ! »

« من ؟ نه !! »

« تو تنهائی ! خیلی هم تنهائی ؟ چرا می گویی نه ! »

« آخر من تنها نیستم .. اتفاقاً خیلی با آدم‌ها سرو کار دارم

« نه مقصودم این نیست ! تو تنهائی ! کسی نبوده که تو را همراهی کند ! ، هم سرت باشد ! تو خیلی غمگینی ! …»

« … »

« تمام این کار ها را هم می‌کنی که سرت گرم شود تا نفهمی که تنهائی ! »

دلم به حال خودم و تنهائی ام می سوزد …

در کنار فهیمه تازه عمق تنهائیم را درک می‌کنم …

ابری غلیظ چهره ی ماه را می‌پوشاند …

و ما به آغوش هم پناه می‌بریم



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 21:42 | لینک  | 

هامبورگی های خلٌص ، خصایل خوبی دارند ، مشهورند به مردمانی سرد و منزوی، علتش اما در این است که آن‌ها با شعور بالائی ، اصالت فرد را پذیرفته ، دیگران را فردی مستقل می‌شناسد و با رعایت حال دیگران ، با این دید که مزاحم حریم شخصی دیگران نباشند، خودشان را عقب می‌کشند . خود را به دیگران تحمیل نمی‌کنند و بد دیگران فرصت تفکر و برایشان حق انتخاب و عمل می دهند.

آن‌ها به دیدگاه ، نظر ، میل و خواست دیگران حرمت و احترام می‌گذارند . آن‌ها مسایل و جریانهای زندگی را سیاه و سفید نمی بینند ، بلکه با طرح سئوالات ساده و روشن به دنبال دریافت پاسخ‌های منطقی و کشف علل و چراهای معلول‌ از آن‌ها می گردند. نتیجه ی این شیوه ی رفتاری باعث شده است که آن شهرک قلعه ای (محل سکنی برج و بارو دار : بورگ ) هامبورگ ، که تقریباً نهصد سال پیش با صدور فرمانی از طرف قیصر « فریدریش بارباروسا »، رسما به عنوان یکی از اولین شهر های مدنیت مدرن اعلام شود ، بتواند بعد از هزار سال هم اینک نیز عملاً همین خصلت را بدون خون و خونریزی و جنگ و جدل ، با حفظ و رعایت حق شهروندی و احترام به شئونات اجتماعی انسانی ، در هامبورگ ، یکی از شش و اخیراً در متروپل جهان ، نام و اعتبار خود را داشته باشد . شهری بین‌المللی با دیدگاهی رنگین کمانی . سمبلی از مدنیت مدرن با رعایت حقوق انسانها و با مراعات کامل اصل آزادی‌های شخصی و جمعی و مردمی ..


با اوبان ( مترو ) می‌رویم بطرف مرکز شهر ، ایستگاه مرکزی راه آهن ، مسافران تقریباً همه روزنامه ، کتاب و یا اخیراً نوتبوک ( کامپیوتر های کوچک) شان دستشان ، تک نفری روی سکوها نشسته‌اند .. با وجود جاهای خالی خیلی‌ها ، چون نمی‌خواهند مزاحم دیگری بشوند ، سر پا می ایستند ، تقریباً از گوش‌های همه ی جوانان ، سیم‌های گوشی آویزان است ..


« هیچ‌کس به کسی کار ندارد ،.. » ، به فهیمه می‌گویم ، « ولی صد چشم کنجکاو ، حواسشان به همه چیز و هر جائی هم هست »...


از بانهف که بیرون می آئیم می‌رویم بطرف اشپیتالر اشتراسه ، چپ و راست بوتیک های عرضه کننده ی لباس جوانان .. تمام خیابان پیاده رو و پر از میزو صندلی کافه و آبمیوه فروشی و غذا های سرپائی و ساده ..، اینجا و آنجا هنرمندانی گروهی و یا تک نفر با ساز و آواز و یا نمایش مردم را سر گرم می‌کنند ..


مرکز شهر هامبورگ ، نسبتاً متمرکز است ، طوری است که می‌شود براحتی ، بر حسب میل و سلیقه و و وقت و زمانی که در اختیار داری ، پیاده به همه جایش سر بزنی .. در هر گوشه و کنارش نقشه های بزرگ راهنما ، گذاشته‌اند که مکانای دیدنی منطقه را ، حتی با ذکر فاصله ی آنها نشان میدهد ..


مونکه برگ اشتراسه ، مرکز فروشگاه های بزرگ مشهور اروپا. امروز هم مثل همیشه شلوغ و پر از مردمی که برای قدم زدن و تماشای ویترین ها در خیابلان می چرخند . فهیمه می‌گوید : « علیرضا جان ! انگار نمثل شهر خودمونه ! همه ی فروشگاه ها عین هم ، با همان تابلو ها و سبک و روش یکسان ، حتی به همان ترتیب کنار همدیگر چیده شده‌اند انگار .. »

خودم هم متوجه همین نکته شده‌ام .. به هر شهر کوچک و بزرگی که می‌روم همین فروشگاه ها ، با همین تابلو ها ، با همین عرضه ها و با همین قیمت ها .. تقریباً مشابه ، جنس ها مشابه ، بی خود نیست که مردم هم همه‌شان شبیه به همدیگر شده‌اند .. الان آب یمد شده .. هشتاد درصد آبی پوشند …

فهیمه با بی میلی می‌گوید : « علیرضا جان حوصله ی این‌جور جا ها را ندارم »

جلوی یکی از ویترین های قدی نقشه می‌ایستم به او خیابان نویر وال را نشان میدهم و می‌پرسم آیا دوست دارد که برویم اینجا ، در این خیابان ، همه ی بوتیک های مارک های مشهور جهان را عرضه می‌کنند ..لباس های چند هزار یوروئی ! می‌گوید : « نه ! اصلاً اهل خرید و لباس و این چیزا نیستم » ..

برایم جالب است ، مثل فهیمه کم پیدا می‌شوند خانم هائی که دل و دماغ شوپینگ (: علافی و ولچرخی در مغازه ها و فروشگاه ها ) ندارند ولی او هم ، مثل خیلی از زنهای دیگر تا یک مغازه ی زرگری و جواهر فروشی می بیند ، دست مرا هم می‌گیرد و با خودش که عین آهن ربا به طرف آن کشیده می‌شود ، بدنبال خودش می‌کشاند .. یاد آن داستان غاز سحر آمیز می‌افتم .. لذت می‌برم که می‌بینم با چه دقتی به از پشت ویترین به ظرافت کاری یکی یکی آن‌ها چشم می دوزد. خودم را درد سترس او نگه میدارم که هر وقت ذوق‌زده چیزی را می‌خواهد نشان دهد ، دم دستش باشم که جائی از من را بگیرد و بگوید : « آه ! نیگاکن چی چیزی .. ! » ولی نگاهش می‌کنم و کیف می‌کنم که می‌بینم ناخودآگاه دست بر روی دست و سینه‌ و گردنش می‌کشد وقتی چشمش به انگشتری ، حلقه ، دستنبد ، گلو بند و سینه ریز ها نگاه می‌کند .. شیفته ی دیدن برق نگاهش هستم .. دلم می‌خواهد او بیشتر نگاه کند تا من هم اورا بیشتر نگاه کنم .. آنهم در انعکاس نور های پر از جلا و تلالوی آن همه زیبائی .. بادم می‌آید از ...


مچ خودم را می‌گیرم ، دلم می‌خواهد بعد از آن نتیجه‌ای که زیر دوش گرفته‌ام دیگر کلی گویی نکنم و به قول یکی از دوستان خوبی که مرا خوب می‌شناسد ، پای زن‌های قبلی زندگیم رو اینقدر وسط نکشم و آن‌ها را با هم مقایسه نکنم …

دیشب هم موقع صحبت کردن با فهیمه ، او هم همین مطلب را مطرح کرد و یاد آوری کرد . همان نقطه را که خیلی دیگر از خانم‌های زندگیم هم به من گفته بودند : « تو چرا همش از کسان دیگر حرف می‌زنی ؟ »

فهیمه دیشب با عصبانیت گفت : « علی ! » ، درست مثل همیشه ، وقتی که او از من لجش می‌گرفت و یا از دستم عصبانی میشد ، بجای « علیرضا » به من می‌گفت : « علی » و وقتی هم که خیلی دوستم داشت و می‌خواست ابراز عشق و علاقه کند هم ناخودآگاه می‌گفت : « علی جونم ..» ، گفت : « علی ! اونقدر از این و اون ، رقیه و مقیه حرف می‌زنی و اسم میاری که احساس می‌کنم الان چند نفر دیگه هم توی اتاق کنار ما نشسته‌اند .. »...

خودم هم نمیدانم چرا ! شاید این یک شکل عادتی فکر و حرف من شده است که خودم هم دیگر متوجه قبح آن نیستم !

دیشب از او تشکر کردم که این موضوع را به من گوشزد کرده است و به او گفتم : « درست است ! راست می گویی ! باید این عادت بدم را دور بیندازم ! …»

و درست حالا ، در همین لحظه ، می‌بینم که باز دوباره مینا و پینا و لادن و شقایق و دیگر گل و بلبل ها همه باهم کنار فهیمه ایستاده‌اند و دارند توی ذهنشان جواهرات را روی سر و سینه شان مجسم می‌کنند ...

فهیمه دستم را می کشد می‌پرسد : « هی اقاهه ! چی شده ؟»

به خودم می‌آیم : « ها ! چی ؟ آه ، هیچی و می‌خندم .


دست در دست ، فکر می‌کنم : « چه دست پر حرارتی ! » ، می‌رویم به سمت شهرداری ، راوت هاوس ! ساختمان پر عظمت و پر هیبتی است . به نظر من اینجا سمبل آزادی و آزاد منشی و مرکز برگذاری جلسات بحث و گفتگوی سیستم پارلمانی دمکراتی ، شورائی و مشروتی اجتماعی شهر است.

در تمام گوشه کنار های دیوار ساختمان شهرداری ،بیاد آن کسانی که با فعالیت‌های خود نقشی در ارتقاء آن شهرک کوچک « اَم هام بورگ » ، به شهر استان هامبورگ داشته‌اند ، مجسمه‌های زیادی به یادگار نصب کرده‌اند .

آن‌ها را به فهیمه نشان میدهم و می‌گویم :

« از برکت ثمره ی کوشش اینان است که هامبورگ به عنوان شهری مستقل و آزاد در تاریخ آلمان و اروپا شناخته شده است . این‌ها هستند که با تلاششان آزادی مدرنیته ی این مدنیت جدید را تضمین کرده‌اند ! »

فهیمه مثل دختر های شاگرد مدرسه ای خوبی که به حرفهای آقا معلمشان گوش میدهند، به من نگاه می‌کند . سری تکان میدهد و با چشم‌های ریز شده اش .. به در و دیوار سالن شهر داری نگاه می‌کند و می‌گوید : « آها ! »

«فهیمه ! نمیدانی چقدر خوشحالم که ساکن این شهرم ! میدانی چقدر قدر زندگی کردن در این شهر را می‌دانم !»..

« آها ! » ، می‌گوید و دستگیره ی درب بزرگ چوبی تالار سرسرای شهرداری را رو به بیرون فشار میدهد : « آه چه سنگین است ! » . .. می زنیم بیرون ...

« این حوضچه ی سلامت ، یاد بود زمانی است که طاعون آمده بود در این شهر و تقریباً نیمی از مردم شهر را دویست سال پیش نابود کرد .. آن بالا فرشته ی آب و باران است .. و این بقیه با سمبل های دستشان نشانگر اقشار مختلفی که شهر را آباد کردند ، ملوانان ، تجار ، مهندسین و کارگران صنعتی ، نجار ها .. بنا ها .. »

دستش را در آب می‌زند و می‌ پرسد : « چقدر سرد و خنک است ! می شود از آن خورد ؟ » و دست پرا زا آبش را می‌پاشد روی من .. و مثل آن روزها می‌خندد و فرار می‌کند از دست من ...


از پلی رد می‌شویم که در یکسویش مجسمه یک کشیش هلندی بنام « آنسگار مقدس » ( 830 میلادی ! ) و در طرف دیگرش یک حاکم شمشیر بدست بنام «گراف آدلف سوم فون شاوئن بورگ » ( حدود 1200 میلادی ) ، اینان بر اساس اسناد تاریخی بنیان گزاران شهرند و اینجا نقطه ی صفر مرکز شهر است …


کلیسای مخروبه ی سوخته در جنگی ، که تنها دیوارک دود زده ی برجی از آن بجا مانده ( با 147 متر ارتفاع ، سومین بلندترین کلیسا ی آلمان !، با اسانسور شیشه‌ای بالا می‌رویم .. آن بالا ناقوسش آهنگی دلنواز می‌زند .. و ما شهر وبندر هامبورگ را زیر پایمان می‌بینیم ، فهیمه مرا در آغوش می‌کشد و یک بوسه از گونه ام بر میدارد ! ..
«
خیلی قشنگه ! »


قدم زنان می‌رویم به طرف بندر … موضوع صحبتمان شده: جنک جهانی ، هیتلر ، فاشیسم ، نازی ها ، دیکتاتوری ، بسیج ، احمدی نژاد و حکومت حاکم در ایران و شرایط اوضاع کنونی در ایران .. تقریباً شانه به شانه ی هم راه می‌رویم ودست هایمان دیگر در هم نیست ..


نظرم را می‌پرسد . می‌گویم .. « راستش این لجن‌های ته نشسته ی اجتماعی آمدند بر سر قدرت ، گارد قهوه ای پوش های نازی و اس اس ! همانطور که بسیج و سپاه ما و .. آن‌ها هیتلر را رهبر کردند و آن جمعیت های میلیونی هوادارنش .. و ماهم این ولی فقیه که می‌خواهیم حرفی رهبرش کنیم .. ولی خیلی‌ها باورش ندارند .. او ساخت و آباد کرد ، این‌ها خراب می‌کنند و هرز می‌برند نیرو و پروت ملت را … او دیوانه شد جنگ راه انداخت .. این دیوانه‌ها دنیا را علیه خودشان کرده و شرایط تحریم بد تر ازجنگی را بر ملت تحمیل کرده‌اند .. آن‌ها بعد از جنک ، دست به دست هم دادند و همگی با هم ، با سخت کوشی فراوان ، همه چیزشان را از نو ساختند … ولی ما … »

می‌ایستم ! فهیمه هم می‌ایستد رو برویم .

« فهیمه جان ! ببین ! من فکر می‌کنم ، ما ایرانی‌ها رفتارمان شده مثل پیر ها ! شاید هم چون از نظر تاریخی یکی کهن سال ترین فرهنگهای جهان را داریم ! حافظه ی ما یکسر در گذشته و تاریخ است ولی در همین الان نای هیچ کاری را نداریم .. همه‌مان با کلی فیس و افاده ، بالا بالا می‌نشینیم و منتظریم تا دیگران برای مان کاری بکنند ، و قر قر می‌کنیم که چرا این‌طور است و آنطور نیست .. »

فهیمه … بغلم می‌کند … خودش را به من می‌مالد … میبوسدم و می‌گوید :

« هی آقاهه .. ولش کن بسه دیگه .. خیلی سیاسی شدیم .. !» .. دستم را می‌گیرد در دستش و می‌خواند :

« ما بچه‌های ناز نازی .. با هم دیگه میریم بازی .. دست به گلها نمی زنیم »

و من هم همصدا با او .. با ریتم آین سرود کودکان دست هایمان را بالا و پائین می‌بریم و باهم می‌خوانیم : « اگر به گل دست بزنیم ، شاپرک نیشم می زنه !! »

و او از پشت دستم نیشگون های ریزی می‌گیرد و فرار می‌کند ..

می‌ایستد .. به او که میرسم .. هر دو می‌خندیم و او می‌گوید : « یکی دیگه ! یکی دیگه ! » و خودش شروع می‌کند به خواندن :

« یک توپ دارم قل قلییه … »

فهیمه ی کوچک خودم است …

دستش را می‌گیرم .. به خودم میکشم او را و میبوسمش …


از روی یک پل قدیمی عبور می‌کنیم :

« راستی میدونستی که هامبورگ با دوهزار و چهار صد و هفتاد و نه پل ، بیشترین پل را در اروپا دارد ؟ چیزی بیشتر از مجموعه ی پل های ونیز و آمستردام روی هم ..؟؟ »

« نه ! جدی ؟ »

« و با بیش از صد کنسولگری بیشترین تعداد کنسولگری های جهان را بعد از هنگ کنگ دارد ؟ »

« نه ! »

« و قبرستان السدورف .. بزرگترین گورتان جهان است که دو خط اتو بوس ویژه در آن ، مرده را به سر مزار ها می‌برد … ! »

دستش را از دستم بیرون می‌کشد و به بازویم مشتی می‌زند :

« اه ! باز رفتی سر مرده و مرگ و از این حرف‌ها ! »

راست می‌گوید …

دستش را می‌گیرم و می‌گویم

« راست می گی ! .. خوب بیا ! از چیز های خنده دارش بگم ! »

دستش نرم می‌شود در دستم ، با صدائی که در آن خنده و طنز نهفته است می‌پرسم :

« خوب ! میدونستی هامبورگر آبند بلات ( :روزنامه ی عصر هامبورگ ) صبح ها در می‌آید ؟ و روزنامه ی مورگن پست ( : پست صبح ) شب‌ها ، از ساعت 9 شب ؟؟؟ »

می‌رسیم به بندر هامبورگ !

می‌نشینیم جائی ، تا قهوه ای بنوشیم .

می‌گوید : « چه راهنمای شهر گردی خوبی دارم ! آقاهه ! مرسی ! نمی دونستم اینقدر عاشق این شهری ؟ آقاهه

جرعه ای از شیر قهوه ام را می نوشم ، از بالای لیوان به او نگاه می‌کنم و در دلم می‌گویم :

« واقعاً ! نمیدانی چقدر ! خیلی ! .. »


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 21:41 | لینک  | 

صورتم را شستم و خشک کردم .

پوستم صورتم چند سالی است که دیگر آن طراوت جوانی را ندارد . خود بخود خشک میشود. کف دستم چند قطره از یک کرم افترشیو مرطوب کننده ریختم تا صورتم را ماساژ بدهم. نگاهم با نگاهم تلاقی می‌کند ... یاد یکی از شعر هائی افتادم که در باره ی تصویر های خودم در آینه نوشته بودم ..هر چه سعی می‌کنم بیادم بیاورم نمیشود : موضوع چیزی بود حدودا در باب اینکه مثلاً : به آینه نگاه کردم و از خودم پرسیدم تو کیستی و او نمیدانست ، گفت نمیدانم تو خودت کی هستی ؟ و اونوقت آینه کریه کرد ..

گریه نمی‌کنم و می‌گویم : « حالا می‌دانم کی هستم ، همینم ، و همینی که توی آینه هستم و هر دو یمان یکی است و دیگر بس است این جور سئوال های احمقانه از هم پرسیدن

دوباره آن رنگ عسلی روشن و شفاف همیشگی  برگشته است توی چشمهایم ..

جدی می شوم و در دلم به خودم قول میدهم که این دوسه روزی که فهیمه پهلوی من خواهد ماند ، باید کار هائی بکنم که روزهایش را خوش بگذراند !

درحمام را باز کردم و آمدم بیرون . فهیمه در آشپزخانه نیست . سرک می کشم روی بالکن نشسته است و در عالم خودش است ..سیگار می‌کشد ...

« سیگار می‌کشی ؟»

یکه خورد. سئوالم از روی کنجکاوی نبود . فقط تعجب کرده بودم ، چون در طول تمام این مدت بیست و چهار ساعتی که با هم روبرو شده‌ایم او اصلاً  سیگار نکشیده بود...

« گهـــگاهی !..»

« صبح بخیر

نیمه ی سیگار ش را در نعلبکی ای ، که ته کمد یک جائیش افتاده بود و سالها بود از وجودشون اصلا خبر نداشتم ، فشار داد..

« صبح به خیر ! چه هوای خوبی است ! امروز .. »

« آره فهیمه جون ! این شانس ما است ! دلم می خواد این روز هائی که با هم هستیم ، کاری کنم که به تو خوش بگذرد ..»

« مرسی علیرضا ! دستت درد نکنه ! خیلی زحمتت دادم »

« فهیمه جون ! چی می گی ! دوست داری امروز چیکار کنیم ؟ .. من در خدمت حاضرم ! میخواهی بریم شهر رو بگردیم ؟»

« آره ! ولی الان نه ! اول بیا صبحانه ات رو بخور ! میخواستم برات ناهار درست کنم ولی نخواستم بدون اجازه ی تو کاری بکنم .. !»

« آخ فهیمه جون فکر کرده بودم برای صبحانه خوردن ببرمت یک جائی خوبی کنار آلستر بنشینیم و با هم صبحانه بخوریم و حرف بزنیم … »

« منهم خیلی حرف‌ها دارم ... امروز دلم می‌خواست با تو حرف بزنم .. ولی راست می گی ، تو که حمام رفتی با خودم فکر کردم ، الان نظرم عوض شده می تونیم بریم تو شهر .. با هم بچرخیم و با هم حرف هم می زنیم ... »

« حرف ؟ اونقدر حرف داریم .. ولی ..ولش کن ، من هم فکر کردم باید بزاریم گذشته رو برای فردا که هوا کمی گرفته میشه و ممکنه بارونی بشه .. امروز بریم بگردیم ...و »

« علیرضا ! حس می‌کنم یک جوری مزاحم برنامه هات شده‌ام ! »

« مزاحم ؟ کدوم برنامه‌ها ! »

« نمیدونم ! شاید ! یک‌جور حس می‌کنم برنامه هات رو به هم ریخته ام ! »

« آخ ! فهیمه جون ؟! »

« ولش کن ! » ، پاشد : « من تو این فاصله یک لقمه خوردم که بتونم سیگار بکشم ، دوست نداشتم روی شکم خالی سیگار بکشم .. بیا بریم  تو هم یک چیزی بخور ...پسرم ! بعدش بزنیم بیرون باهم آقاهه ! »

و دست مرا گرفت و کشید با خود برد آشپزخانه …

دستش دیگر آن دست خشک دیروز نیست ، گرم و گوشتی تر بنظرم آمد. هنوز ننشسته چای سیاهی پر رنگی برایم از توی قوری ای چینی سفیدی ریخت که خیلی وقت است از آن استفاده نکرده بودم . همیشه از فلاکس برای درست کردن چای استفاده می‌کنم ، راحت و آسان تر است ، چای گیاهی میریزم تو فیاتر چای  ، آب روش ! ، برایم از فلاکس آب داغ رویش می‌ریزد ..

میز صبحانه ! مدت‌ها بود که چائی ای به این خوشمزگی ننوشیده بودم ..

میز صبحانه ! .. چه با سلیقه  چیده است .. مدت‌ها بود که در آشپزخانه غذا نخورده بودم .. خیلی وقت است که اصلا در منزل صبحانه نمی خورم . همیشه یک چیزی را گل و لای هم می‌کنم و سر پا می خوردم و یا می کردم تو بشقاب و می آوردم تو نشیمن به خوردن ..

نا خودآگاه به فهیمه می‌گویم : « انگار آمده‌ام میهمانی »

نمی‌دانم باورم می‌کند یا نه !

« چطور مگه ؟ »

در دلم می‌گویم : « هیچی ! یک خانم آمده است خانه‌ام !.. خونه ای که توش زن نباشه ...»

« بابا سور زدی خانم ! ، حالا خوبه تازه تو اومدی خونه ی من میهمانی ! بجای من تو داری  از من پذیرائی می‌کنی .. »

می خندد و مثل عادت همیشگی اش  مشتی میزند به بازویم و با  لحجه ی غلیظ مشهدی شیرینی خاصی ، که سالهاست نشنیده بودم ، می گوید : « بسه بسه ! مهیـمون  ! کی مو ، مو مهیمون تویوم ! » و عپ غش می خندد !

او به خوردن من که در این میانه اشتهایم باز شده نگاه کند ..

لبخند می‌زند : « نوش جانت

از نگاهش می‌خوانم :
«
باعشق برایت درست کرده‌ام .. بخور پسرم ! »..


دلم میخواهد لمسش کنم . دستم را به طرف او دراز می‌کنم .. او می‌فهمد و دستم را در دستش می‌گیرد و نوازش می‌دهد ..

زیر و رویش می‌کند و می‌پرسد : « علیرضا دستهات چقدر مو دار شده ؟ بزرگ شدی ! پشمالو شدی ها ؟ داری مثل لولو خورخوره ها میشی  ها  ، آقا خرسه نشی ، مو ره نخوری ! »و دوباره  غشغش می خندد...

همان دختر شوخ همیشگی .. کیف می کنم ..

نمیدانم ! از زمانی که به یادم می‌آید اما دست‌هایم تقریباً همیشه همین شکلی بوده‌اند و همین مقدار هم مو داشته ، نمیدانم شاید .. اما ناخن هایم مدت‌ها است که خط خطی شده‌اند .. خط‌های دراز دراز .. دکتر می‌گفت : این یکی از جمله طبیعی ترین عوارض بالاترین رفتن سن است ..

« ولی انگشتات چقدر خوشگلن ! ...»

و با آن خنده های شیطونکی آشنای آن زمان هایش می‌گوید : « دلم براشون تنگ شده بود » و خودش را جلوتر می خزاند ، « ا ی علیرضا ! » و آهی از ته دل می‌کشد ...

یادم می‌آید آن روز ها همیشه دستم را می‌گرفت و خودش آنرا می گذاشت روی پستانهایش .. دست‌هایش را می گذاشت روی دستم و بیشتر به سینه‌اش می فشرد . حالا دارد با انگشتان دستم بازی می کند..

زیر لب با صدائی که بسختی می‌توانم بشنوم می‌گوید : « همه ی حس هایم سالهاست در من مرده‌اند ! » ..

بروی خودم نمی‌آورم .. آخرین لقمه را قورت می‌دهم و با خندو صدای بلندی می‌گویم : « مرسی فهیمه جون ! مرسی ! لباسم رو عوض کنم ، بزنیم بیرون هوا خوبه ! شهر رو نشونت بدم ! »

نگاهم می‌کند و می‌گوید : « باشد ! »، از جایش بلند می‌شود از من فاصله می‌گیرد :

« با همین لباس بیایم ؟» کمی می‌چرخد « خوبه ؟ »

نگاهش می‌کنم .. چه هوس انگیز است :

« وا اااا و ! آره .. خیلی بهت میاد ! رنگ چشماته ! »

دیروز اصلاً متوجه ی پاهای کشیده ی زنانه و انگیزش نشده بودم …


فنجان چایم را می نوشم و با شوق می‌گویم : « باشه ! من هم لباس بپوشم ، بریم ! »

« پس من هم میز را جمع می‌کنم .. »


بلوز سبز روشنی با خط‌ های سفید انتخاب می‌کنم و تنم می‌کنم .. از بودن او کیف می‌کنم .. صدای شستن ظرف ها می‌آید ..


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 23:19 | لینک  | 


شیر آب سرد را باز می‌کنم ، سرمایش مرا به خودم می اورد. کمی آب گرم را باز می‌کنم .. داغی مطبوعی به آن افزوده می‌شود … چشم‌هایم را می‌بندم …


فکر می‌کنم آنقدر که از دیروز تا بحال اشک ریخته است از چشمانم ، در تمام طول عمرم گریه نکرده‌ باشم .

یک‌جور زیادی حساس و رقیق القلب شده‌ام .. دست خودم نیست . کنترل خودم را ازدست داده‌ام . بی‌اختیار اشکم جاری می‌شود . زیر لب می‌گویم : « شده ام آدمی که اشکم دم مشکم است !» . از تصور تصویر خودم به شکل مرد برهنه ی شکم گنده با مشکی آویزان از گردنش در یک بیابان برهوت ، خنده ام می‌گیرد .

گیج هستم . آن دختر رؤیا هایم که بیش از چهل سال ، همیشه و همه وقت و همه جا ، آنقدر ذهن مرا دائماً پر کرده بود که نا خود آگاه ، بی آنکه من بخواهم ، همه ی زنان در زندگیم را با معیار ها ی
جسمی و بدنی و او می سنجیدم ، حالا خود واقعیش در دو سه متری خودم ، در آشپزخانه ام پشت پنجره ، نشسته است ، پشت میز ، صبحانه برایم آماده و منتظر من است …

ناراحتم از اینکه اما دیگر چرا آن حس قدیم و آشنا را نسبت به این زن ندارم . این فهیمه ی حقیقی ، این فهمیه ی واقعی ، اگر چه دیگر او برایم نا آشنا نیست ولی او هم برایم نا آشنا مانده است … تازه حالا می‌فهمم که درد من کجا بوده بعد از این همه سال‌ها .. تازه می‌فهمم …
دستم را به دیوار می‌گیرم که تعادلم حفظ شود ..
این همه سال همه را او می سنجیدم … و حالا او را با خودش ...
دلم برای آن چهره‌های گرفته زن هائی می سوزد که از من می پسیدند « آخر چه کرده‌اند » و « چی شده است » و من نمیدانستم ، و جوابی برایشان نداشتم …
به گوشه ی کنج دیوار می خزم و خودم را به کاشی های سرد می فشرم ..
از خودم شرمم می‌آید !
از همه ی آن دلشکستگان ایثار گر عشق .
از آنانی که نمیدانستند چرا من سرد می‌شوم به آن‌ها بی هیچ دلیلی ..
او را با خودش مقایسه می‌کنم …
فهیمه را با فهیمه مقایسه می‌کنم ...
اوست ولی او نیست ..
روح اوست ولی خودش نیست ..
شاید بهتر بود هرگز نمی دیدمش ..
خجالت می کشم از خودم ..
نه او هست …
خود او ، ولی این من هستم که تغییر کرده ام ..
رؤیا هایم واقعیت شده‌اند ولی این واقعیت آن واقعیت تخیلی من و خیالات من آن واقعیت نیست.
آب گرم را کم می‌کنم . خنک می‌شوم .
جالب است این حس . حس اینکه این زن که در آشپزخانه نشسته است ، فهیمه ، خودش آن فهیمه ی غایب همیشه حاضرم را به چالش کشیده است .. فهیمه ای که بیش از چهل سال سایه اش بر سر رابطه هایم بود … حالا با حضورش شاید نقطه ی پایانی بر وجود آن ساحره ی دروغ جادو شود ..
خیلی سردم شده است … آب گرم را کمی بیشتر می‌کنم ، داغ و داغتر می‌شوم .
آیا می‌تواند وجود این زن آخرین دایره های نیمه باز نقطه های کور زندگیم را ببندد.

داغی آب بدنم را را می‌سوزاند ، کمی سردش می‌کنم . تغییر حرارت آب مرا به خود می آورد.
وجود هر زنی اگر بیرون ، مثل او ، الان نشسته بود ، تنها همین وجودش در این حالت ، بیگمان مرا باخود تا بحال به عالمی از شوق و شور و هیجان برده بود. ولی درست همان اوئی که همیشه در بزنگاه حساس‌ترین لحضات احساسی ام با زنان دیگر همچون بختکی خودش را بر روی ما و یا میان ما می انداخت ، حالا که خودش آمده است .. الان هیچ حس و احساسی نسبت به او ندارم ...
نه اینکه هیچ حس و احساسی به او ندارم ، نه ، حس احترام ، تکریم و کرنش نسبت به او دارم .. اما از کشش جنسی و جاذبه ی سکسی و اروتیک با او اصلاً ! اصلاً و حتی کوچکترین خبری نیست ...
آیا واقعاً شاید علتش در نهفته است ، چرا حس نیاز هوس به تن او هنوز شروع نشده تماشده است ؟ نمیدانم .. از خودم تعجب می‌کنم ..
چرا نسبت به او اصلاً هیچ میل و احساس تحریک کننده ای ندارم ؟
دستم را دراز می‌کنم تا حوله ی آبی بزرگی که دیروز فهیمه آنرا بدور خودش بست بود را بردارم .
شاید نفرین و آه همه ی آن آدمهای، همه حالا همه یک‌جا دامن خود را گرفته باشند ...

شیر های دوش را می‌بندم. چند لحظه‌ای صبر می‌کنم تا تمام قطرات لغزان آب از تنم به پایین جاری شوند...
بدنم را خشک می‌کنم …
فضای حما را بخار پر کرده است ..
با گوشه ی حوله بخار روی شیشه ی آینه ی کمد بالای سر دستشوئی را کمی پاک می‌کنم … صورتم را صابون مالی می‌کنم ….
به چهره ی خودم نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم نگاه معصوم آن پسر شانزده یا هفده ساله ی مظلوم و ساده ی مشهدی را پیدا کنم …
قیافه ی مردی را می‌بینم با موهاس نقره ای ، صورت چاق و توپولی ، با چین های عمیق روی پیشانی و کوشه و کنار ه های ابرو ..

تیغ صورت تراشی را بر میدارم و شروع می‌کنم به اصلاح صورتم …


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 22:4 | لینک  | 

با صدای باز و بسته شدن کمدی در آشپزخانه بیدار شدم .. نشستم .. تمام بدنم درد گرفته بود .. روی مبل که نمیشود خوابید . یادم آمد .. فهیمه .. او در آشپزخانه است .. لحاف را او حتماً روی من انداخته بود .. دیشب که رفت و خوابید اصلاً به فکر یک رو انداز برای خودم نبودم .. و وقتی رفتم چیزی بیاورم دیدم خوابیده است .. دیگر نخواستم بیدارش کنم .. آمدم پای اینترنت برای دو سه تا پیامی که برایم آمده بود پسغامی گذاشتم و چون یک دوتا اعتراض از بیخبریم در این چند روز آمده بود فقط یک چیز هائی نوشتم و از بسکه خسته بودم حتی نتوانستم جمله ام تا آخر بنویسم و حالا تازه متوجه می‌شوم که فهیمه ، آن عشق روزهای جوانی و یا این خانم محترم غریبه ی آشنا ، اینجا است … در فکرم حتی تخیلش نمی گنجید و حالا واقعیتی شده است …

عشق من در کنار من و من کسل و دمق و خسته و کوفته و او در آشپزخانه …
برمی‌خیزم و می‌روم سراغش...
پیراهن ساده ی سبز مغز پسته ای بی آستینی که دیروز تنش بود را پوشیده است . از جای لکه شور اشکم بر روی حلقه رکابی آن اصلاً اثری نمانده است .. دیروز بادستش ، در دشتشوئی ، آنرا شسته بود ..
« صبح بخیر »
ساعت دوازده و هفده دقیقه را نشان میدهد ...
میز صبحانه ی باشکوهی چیده است ...

وقتی که به خودم است ، همانطور سرپا یک چیزی که هوس کرده باشم روی نانم می مالم یا می‌گذارم و می‌خورم .. معمولاً بهمراه با یک نسکافه ی بدون شیر بدلیل اینکه همیشه آنقدر کم مصرف می‌کنم که شیر هایم از تاریخ مصرفشان می گذرند .
ولی حالا میزی با این ابهت ..
وااا
از جایش بر‌می‌خیزد
« خوب خوابیدی ؟ آقاهه ! ، چرا چیزی روی خودت نینداخته بودی ؟..»
مات و خمار و با چشم‌های نیمه باز و سرم را به دیوار تکیه می‌دهم :
« فهیمه جون راحت خوابیدی ؟ خور خورم اذیتت نکرد ! »
« خور خور ؟... ، تو خور خور نمی‌کردی … خور خورای حسام رو ندیدی ! وااای ! تو اصلاً اونقدر ساکت بودی که فکر کردم دیشب رفتی بیرون ...»
« جدی ؟ خور خور نمی‌کردم ؟ »
« چرا ولی ، نه مثل او ، نمیدونی یک‌جور وقتی صدای خور خورت اومد بعد از چند سال راحت خوابیدم .. میدونی وقتی صدای خور خور آرومم می کنه .. حس می‌کنم یکی پیشمه … تنها نیستم .. احساس می‌کنم تو امنیت هستم .. بیا بشین صبحونه بخور !»
به صندلی دیگری اشاره می‌کند و خودش می‌نشیند بطرفش می‌روم میخواهم وجودش را بیشتر باورتر کنم ، با انگشتانم بازویش را نوازش می‌دهم ..
« فهیمه ! خیلی دوستت داشتم همیشه و حالا ...»
« من هم علیرضا جون ! اصلاً نمیدونی چی حالی دارم ... »
« حالا کنارمی و من … »
« میدونی همیشه میدونستم بهت خواهم رسید ! تمام مدت ! اونقدر صبر کردم تا به تو برسم .. »
از خواهرات همیشه از تو می پسیدم .. همیشه عکس هات رو میدم تو آلبومشون .. خواهش می‌کردم فیلم هات رو برات بزارن .. اون خونه تون رو کوبوندن و دوباره ساختن .لی تو فیلم هات همون خونه بود و همون آدمها .. تو خودت توی فیلم‌ها نبودی .. ولی میدونستم که این فیلم‌ها روی از توی نگاه تو می‌بینم .. علیرضا من دورادور توی همه غم و شادی هات با هات شریک بودم ...»
دستش را می‌گذارد روی دست و بیشتر به بازویش فشار می‌دهد … چشم‌هایم بارانی می‌شوند ، دست دیگرم را می بوم لای موهایش و خودم را می‌چسبانم به … یک قطره اشک می چکد روی بازویش و غلت می خورت لای انگشتانم …
صورتش را بر می گرداند به طرف من و با خنده می‌گوید :
« بابا تو چه قدر گریه ئو شده ای ! برو دست و صورتت رو بشور .. بیا بیا ! تازه به هم رسیدیم .. بریم بیرون .. بدو آقاهه ! »
راست میگوید. با کف هر دو دستم چشمانم را می مالم .. و می‌روم طرف دستوئی ...، حوله ی آبی که دیروز خودش در آن پیچیده بود آویزان است ..
« فهمیه جون یک دوش کوچک بگیرم .. سرحال بشم ! »

درب را می‌بندم ، لباسم را می‌کنم و می‌روم زیر دوش ...


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 22:3 | لینک  | 


خیلی خسته و خواب آلودم .. ولی گفتم باید حتما امروز چیزی بنویسم تا کسی نگران نشود...

اگرچه هنوز شاید تازه فقط بیست ساعت است که دوباره به هم رسیده باشیم ولی بعد از آن همه سال دوری از هم ، شاید همین هم خیلی باشد ..
آن ناتوانی در صحبت کردن در لحظه ی رودر رو شدنمان بعد از غذا خوردن تبدیل شد به آشاری که نمی‌شد جلو یش را گرفت ...

الان هم آنقدر خسته و خواب آلوده‌ام که نمیدانم چطور می‌توانم این چند خط را بنویسم … ساعت شش و خورده ی بامداد است … فهیمه بخواب عمیقی فرو رفته است و من هم بعد از نوشتن این چند خط روی مبل خواهم خوابید ….
قرار شد امروز شهر را به او نشان بدهم ..
گیج و یج هستم .. نمیدانم چی دارم می‌نویسم ولی خوب بالاخره ...

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 21:58 | لینک  | 

فهیمه واقعاً خیلی خسته و آشفته به نظر می‌رسد . روی سرشونه ی پیرهنش خشک شده نژقره ی جای اشک های من هویدا است … پیشنهاد کردم برود و یک چرت بخوابد . او هم موافق است ولی قبل از آن خواست دوش بگیرد.


برایش چند حوله و وسایل لازمش را دم دست می‌گذارم . تشکر کرد و گفت : که همه چیز با خودش آورده است .. حرفی نزدم .. فقط به او گفتم فهمیه جون ! همه چیز آماده است ! اگر چیزی لازم داشتی بگو ! غروب هم بعد از استراحت ! اگر دلت خواست و حوصله داشتی می‌رویم بیرون تا شهر رو نشونت بدهم

رفتم به آشپزخانه و در را پشت سرم بستم تا او با خیال راحت آزادی عمل داشته باشد و هر کاری را که می‌خواهد بکند ..

آب برای برنج بار گذاشتم جوش بیاید و شروع کردم به پوست کندن پیاز و خورد کردن اونها …

بیرون دیگر از آن آفتاب گرم و داغ خبری نیست .. شده است همان هوای ابری هامبورگی .. کمی خنک‌تر از قبل ولی اصلاً سرد نیست ..

صدای تلق و توق از اتاق می‌آید … آب جوش آمده .. نمک و برنج و روغن می ریزم در آن .. سایه اش را از پشت شیشه ی مشبک در آشپزخانه می‌بینم که باهمان لباس سبز می‌رود داخل اتاق حمام … پس از چند لحظه صدای باز شدن شیر آب دستشوئی می‌آید . نا خودآگاه ، گوشم تیز شده و صداهای تقو توقی که می‌آید حواس مرا به گوش وایستادن تحریک می‌کند. برای خودم رادیوی آشپزخانه را باز می‌کنم … رادیو ام روی کانال ی تنظیم شده است که 24 ساعت موسیقی کلاسیک پخش می‌کند … وسط های باله ی دریچه ی قو .. در یخچال را باز می‌کنم .. با خودم فکر می‌کنم و تصمیم می‌گیرم او را با غذای از خودم اختراع کرده ی من در آوردی مشهورم را برایش درست کنم .. خیلی‌ها را با این غذا سور پرایز کرده‌ام .. هر کسی از دوستانم که از این غذا خورده اند آن را دوست داشته است … غذائی است که مثل « ووک» چینی‌ها ، هر جور که بخواهی و به ذوق و سلیقه و باب هر میلی ، می‌توانی تغییرش بدهی ...

سه چارتا سیب زمینی نیمه سفت و شل پز درشت و دو تا هویج انتخاب می‌کنم ، می‌شورم و شروع می‌کنم به پوست کندن و قاچ کردن آن‌ها .. شیر آب را باز می‌کنم دیگ کوچک بخار پز را نیمه آب می کنم.. در این موقع فهمیه هم دوش آب را باز می‌کند … شیر آب را می بندم.

زیر دیگ را روشن می‌کنم طبقه ی مشبکش را در داخل دیگ تعبیه می‌کنم و سیب زمینی و هویج های خورد شده را با دو هپه سیر می‌گذارم بخار پز شوند !


فهیمه دارد خودش را می‌شورد از صدای در حال منقطع شدن آب این را می‌فهمم .. برنج نیمه پز شده و باید آبکش شود …

آیا من هم ، نه حتماً من هم از دید فهیمه خیلی تغییر کرده‌ام .. پیر شده‌ام ، پدر بزرگم .. نوه‌ام بزرگ است .. چقدر نوه‌ام این غذا را دوست دارد .. تازه او هم یاد گرفته و با غرور برای دوست دخترش از آن درست می‌کند ..

پلو را دم می‌کنم .. زیر دیگ بخار پز را کم می‌کنم ..

از توی یخچال سه تا فیله ی سینه ی مرغ و یک تکه فیله ی بوقلمون تازه را بر میدارم و از آن‌ها با تیزتیرین کارد گوشت بری ای که دارم ورقه ورقه های خیلی باریک و نازکی در می آورم …

فهیمه زیر دوش است .. بدن برهنه ی زنی در زیر دوش برایم مجسم می‌شود با سینه‌های سفت و براق و برجسته .. ، چهره ی او و بدنش می‌شود آن فهیمه ی دختر بچه‌ای که پانزده ساله و باز تغییر می‌کند به برهنه ی زنی لاغر خشکیده با سینه‌های خیلی جمع شده ی شل و افتاده … حس می‌کنم آن احساس سکسی پور شور را با فهیمه ندارم ..

ماهیتابه را می‌گذارم رو ی شعله ی بعدی ، زیرش را روشن می‌کنم و روغن و پیاز را همزمان می ریزم تا گرم شوند … اینبار دوست دارم پیاز ها کمی آبدارتر بمانند ..

زیر دیک بخار را کم می‌کنم .. زیر برنج را کمتر …

آن احساس ولع تیز و تندی جنسی ای که معمولاً برای هر زنی تازه آشنا را در این لحظه داشتم نسبت به فهیمه احساس نمی‌کنم .. حتی یک‌جور ناراحت هستم که چرا فانتزی ام در این جهت رفته بود .. حس احترام فوق العده ای نسبت به این خانم ، به این بانو دارم …

پیاز ها به چلز و ولز افتاده اند یک قاشق چایخوری پر از شیشه ی سوس کاری تند برمی‌دارم ، آیا فهمیه خانم غمثل من عادت به غذای تند و تیز دارد؟ قاشق را خالی می‌کنم در شیشه ولی فقط یک سر قاشق می ریزم توی ماهیتابه ! نکنه آلرژی به چیزی داشته باشه ؟ کاش از او قبلاً می‌پرسیدم .. بروم بپرسم ؟ نه .. مزاحمش نمی‌شوم ! تصمیم می‌گیرم از کمترین مواد لازم و حداقل ادویه جات ، برای اینبار استفاده کنم .. یک قاشق مانگو چتنی ی میلد .. چند ورقه ی خیلی نازک زنجبیل تازه را خورد می‌کنم و ...در آن می ریزم ..


صدای شر شر آب بدون انقطاع می‌آید : فکر می‌کنم او دیگر خودش را نمی شورد دیگر .. خودش را شسته و وایستاده با چشم‌های بسته زیر دوش و دارد از فشار آب روی پوست بدنش لذت می‌برد … از لذتی که او شاید دارد می‌برد لذت می‌برم .طفلی او لازم دارد این آرامش و سکون را .. او خیلی زجر کشیده است در این سالها . او شوهرش بوده .. چهل سال ! .. تازه چند سال است که اورا از دست داده … اگر چه می‌گفت در آغاز اصلاً عاشق زنش نبوده و تازه بعد از تولد پسرش کم کم مَحبت مردش در دلش جا افتاده … حالا تازه دو سه سال است که دیگر وجود ندارد.

دو حبه ی پوست کنده ی سیر را با دودلی که آیا دوست دارد یا نه را توی دستگاه سیر پرس کن می‌گذارم و فشار میدهم بر روی پیاز ها و سسس ها ، زیر ماهیتابه را بیشتر می‌کنم ، زیر دیگ بخار را خاموش می‌کنم .. مرغ ها را در روغن و سوس های داغ شده میریزم و خیلی سریع هم می زنم تا از همه طرف جمع شوند و آب گوشت در خودش بماند ..

صدای بسته شدن شیر دوش ، کم و خاموش شدن شرشر آب به من می‌گویند که کارش تمام شده است .. حوله را برداشته است ، شاید حالا ، و دارد خودش را خشک می‌کند ...

توی صحبت‌هایش گفت که مرا همیشه دوست داشته .. شاید همانطور که من هم ..

سیب زمینی ها و هویج های تقریباً پخته شده را خالی می‌کنم بغل مرغ ها و توی سوس و همه را یکبار دیگر باهم تفت می‌دهم . بر خلاف او من ، درسته که ، یک ازدواج در آخر سر نا موفق داشتم ، ولی من زن سابقم را دوست داشتم .. اگر چه نزدیک سی سال است به خاطر اینکه او عاشق یکی دیگر شد و رفت جدا شدیم از هم ولی آنقدر دوستش داشتم،اگر چه یک‌طرفه ، اما عاشقش بودم …که بعداً از اون زمان نه کینه و نه عقده و ن حتی نفرتی نسبت به او در دلم جا ماند . تازه ناراحت هم بودم برایش که چرا کارشان بعد به او هم به جدائی رسید . ناراحتم که بعد از چند ازدواج نا موفق بعدی هم باز تنها است …

یک گلابی سفت و سبز را انتخاب می‌کنم .. قاچ قاچ می‌کنم ، از یک مانگو دو فیله ی بزرگ بر میدارم تکه‌تکه می‌کنم ، نصفی پاپایا را هم ، چند برگه ی سیب درختی خشکه را ..

همه را می ریزم توی ماهیتابه … درب قوطی کمپوت آناناس و کمپوت نارنگی را باز می‌کنم .. چند قاشق با آبشان را اضافه می‌کنم به ماهیتابه .. در کمد آینه ی بالای بالای دست شوئی را باز میکند ، چی میخواهد از آن تو ، کنترل می‌کند ببیند چند تا مسواک آن جاست .. چیزی ندارم آن تو .. تیغ های ریش تراش و قیچی سبیل زدنم است و دو سه نوع افتر شیو و عِطر ادوکلن های مردانه .. درش را می‌بندد .. شاید کنجکاو است . یک قوطی کرم نارگیل را برمی‌دارم چند بار تکان می‌دهم و درش را با دستگاه باز می‌کنم و نصفش را خالی می‌کنم در توی ماهیتابه ..

تازه من بعد از جدائی به آزادی ام رسیدم و دیگر هیچ‌گاه حاضر نشدم خودم را فقط به یک نفر پایبند کنم .. و در مدت این سی سال پیش دیگر همینطور آزاد و بی بند و بار عادت کرده‌ام به تجرد و خو گرفته‌ام به تنهائی .. دوست به اندازه ی کافی دارم تازه چه فایده که رابطه‌های عمیقی با کسی شروع کنم .. رابطه هائی که همه به شکست منجر شدند .. حالا هم بی خیال …

نمکش را می‌زنم وو می چشم .. عالی ! فلفل ساب دستی را می‌گیرم بالای ماهیتابه و می‌چرخانم ، چقدر ؟ به خودم اگر بود دوازده تا بیست دور ، بخار فهیمه فقط پنج یا شش بار .. در ماهیتابه را می‌گذارم ..

عِطر غذا فضای آشپزخانه را پر کرده است …

زیر دیگ ها برنج و ماهیتابه را خاموش می‌کنم ...

آهنگ ویوالدی ، تابستانش ، دارد پخش می‌شود ..

فهیمه می‌آید بیرون . می‌بینم شبح او را . حوله ی آبی بزرگی را که برایش گذاشته بودم را پیچیده است دورش ، و با حوله ی قرمز بزرگ موهایش را بسته و بقیه‌اش را کشیده رو ی سر و شانه اش .. برای چند لحظه ، توی راهرو ، جلوی در آشپزخانه ی بسته ، مردد می‌ماند . ولی بعد می‌رود بطرف اتاق خواب …

شروع می‌کنم به درست کردن یک سالاد ..

صدای سشوارش می‌آید ...

سالاد آماده ، دسر در یخچال ، چای هم در قوری …

وقتی مطمئن شده‌ام که سشوار کردنش تمام شده در آشپزخانه را با صدا باز می‌کنم و تق و توقی راه می‌اندازم و از توی راهرو می‌گویم :

« فهیمه جان ! غذا آماده است ! »

درب اتاق را با که احتمالاً باز گذاشته بود را می بندد.. و صدایش را می‌شنوم که می‌گوید :
«
اووووه ! آشپزی هم یاد گرفته‌ای ؟ »

بشقاب هارا می‌آو رم .. میز را بچینم .. لیوان ها ، کارد و چنگال ، … در اتاق خواب را باز می‌کند . می آید بیرون …

پیراهن رکابی قرمز چسبانی و شلوار چسب پاچه کوتاه سفیدی به تن دارد .. آنقدر که در ذهن داشتم هم لاغر نیست .. موهایش را که رگه‌های از چند لاخ موی سفید در آن دیده می‌شود را مدل ژولیده آرایش کرده است … تا حالا دقت نکرده بودم که چقدر این مدل مو به او می‌آید .. او در جوانی موهای آبشاری نیمه بلندی داشت تا روی شانه که همیشه چتری زده بودشان ...

« لبنخنی می‌زند که برایم به گونه‌ای آشنا است .

« عجب عطری دارد این غذا ! چی درست کردی ؟»

کارد و چنگال را از دستم می‌گیرد و می چیند کنار بشقاب ها روی دستمال کاغذی های با گلهای قرمز ...

محو تماشای اویم ..

« دیگه چیکار باید کرد ..»

نوشابه بدست بر میگردم .. از دستم می‌گیرد .. دست هایمان به هم می‌خورد گرمایش را حس می‌کنم و جرقه ای که در چشمان جهید را دیدم ..

چهره اش تازه از حمام درآمده ی بشاشی دارد . می‌گویم :

« صحت آب گرم ! عافیت باشه ! » و بلند فکر می‌کنم « و چقدر خوشگل شده‌ای نمیدانم که آیا این جمله از دهانم در رفت ، گفتم و یا شنید ؟

می‌روم به آشپزخانه دیس پلو را بیاورم .. فکر می‌کنم : دیگر به قیافه ی او عادت کرده‌ام ...

با ظرف برنج برمی‌گردم .
«
کمک می‌خواهی ؟ »

می‌آید و سط راه : « نسوزی ! بده به من ! »

دیس را ازد ستم می‌گیرد .. در حال رفتن می‌گوید :

« بابا چه زحمتی کشیدی ؟»

ماهیتابه را خالی می‌کنم توی یک ظرف کاسه مانند و با یک قاشق خامه ی سرشیر دکورش میدهم .. می آورم می‌گذارم رو ی میز .. چشمش که به آن می‌افتد ، بی‌اختیار می‌گوید :

« وای چیکار کرده‌ای ! قربونت برم ! » …

ایستاده است هنوز . مات و مبهوت …

با احترامی صمیمی و از ته دل می‌گویم :

« بفرمائید „فهیمه خانم“ ! نوش جانتون ! »

فهیمه می‌نشیند .. دستش را دراز می‌کند ، دستم را می‌گیرد توی دستش و بمستقیما توی چشمانم نگاه می‌کند و می‌گوید :

« مرسی علیرضا جون ! مرسی ! خیلی بهت زحمت دادم !؟»

« خواهش می‌کنم عزیزم ! نازنینم ! با عشق ، با جان و دل پختم برایت .. فقط نمی دونم خوشت می‌آید یانه !

بفرما ! نوش جانت ! » ، دستم را می‌کشم از دستش بیرون ، « امید وارم خوشت بیاید !..»

دستش را جمع می‌کند ، یک کفگیر برنج و و یک ملاقه خورش می‌ریزد رویش … من هم همینطور ..

قاشقش را پر می‌کند و می‌پرسد : « خوب علی رضا جون ! حالا  دیگه نوبت تو است که از خودت بگی ! حالا تو چیکار ها می‌کنی آقاهه ؟ »



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 20:42 | لینک  | 

با زنان زیادی بوده‌ام .. تجربه‌های بد و خوب زیادی دارم .. می‌توانم با زنان کنار بیایم .. ولی الان ، درست در این لحظه‌های رو برو شدن با فهیمه ، احساس می‌کنم ، نمیدونم چرا دست و پایم را گم‌کرده ام .. اصلاً شده‌ام یک کسی دیگر .. دوباره شده‌ام همان علیرضا ی کودکیم ! همان پسر بی دست و پای خجالتی شانزده هفده ساله ی ببوی مشهدی ، بچه ی کوی راه آهن ..


خوشبختانه فرصت داشته‌ام و خانه‌ام را آماده کرده‌ام برای استقبال از او …

خانه شده عروس ! همانطور که آن زمان ها یکی از زن‌ها برایم درست کرده بود …

اتاق‌ها همه سفید …. توری های سفید .. پرده ها ی ساتن سفید .. یک طرف اتاق آینه کاری

همه جا گلدانهای بوته ای و و تزئینی با برگ‌های رونده …. رویه های مبل را شسته ام …

تخت خواب رو برای او آماده کرده‌ام .. تخت خوب فرانسوی آهنی با میله های سیاه و ملافه های سفید .. خودم تصمیم گرفته‌ام در زمانی که او اینجا می‌ماند ، و اگر مایل نبود با من باشد ، به اتاق خودم در منزل مشترکم با ملکه بروم .

هنوز او از موقعیت من خبر ندارد …

به هم نزدیکیم و دور ..

غریب و آشنا و یا آشنای غریبه از هم ...

چهل سال فاصله بین ما هست.

در برزخم .. در خلاء زمانی . در یک چشم بهم زدن . در خلاء مکانی ، در خلاء روحی و روانی … سردر گم عاطفی …



او نشسته است رو مبل .. توی اتاق نشیمن .. و من برایش دارم چائی درست می‌کنم …

نمیدانم .. ولی یک‌جور این همه ، خیلی برای من زیاد است . گیج هستم با چشم‌های ورم کرده و کمی سر درد …


چای را می‌برم برایش …

پشت پنجره ایستاده است و به بیرون نگاه می‌کند ..

برمی‌گردد و به من لبخند می‌زند … و می‌گوید :

« علیرضا ! سرم درد می‌کند ! یک لیوان آب میدهی ؟ »

خجالت می‌کشم که چرا در منزل یکی دوتا قرص ضد سر درد ندارم .. فکر می‌کنم از کدام داروخانه بروم قرض تهیه کنم .. آخرین بار ، یادم نمی‌آید که کی سر درد داشته‌ام …

از کیفش یک بسته فرص در میاورد .. خیالم راحت می‌شود … آب ندارم .. دوست ندارم آب از شیشه و یا پلاستیک .. همیشه این احساس بد را دارم که آب آن‌ها مانده و قدیمی است .. من همیشه از آب شیر می نوشم .. و چای گیاهی .. آیا او آب شیر هم می نوشد ؟

می‌روم در آشپزخانه و می‌گذارم آب از شیر آنقدر برود تا آب خنک شده باشد … جا یخی باید تهیه کنم برای یخچال ..

لیوان آب را به او میدهم .. قرصش را بالا می‌اندازد …

و می‌گوید : « مرسی ! سرم خیلی درد می‌کند ! شاید آروم بگیره ! خیلی گیج و منگم .. برایم این همه خیلی زیاده ! »


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 20:37 | لینک  | 

چمدان کوچک سفری اش را برمی‌دارم و با دست دیگر دست او را و براه می‌افتیم .

دست استخوانی سردی دارد . دست استخوانی سرد و لرزانی ..

دست من هم آرام نیست . لرزش دست هایمان بازتاب طبیعی التهاب رو در و شدن مان بعد از این همه سال است . تمام وجودمانپر از جوشو خروش و غلیان است ….


نشسته‌ایم در « کافه بالزاک » ، اولین قهوه خانه‌ای که بخاطر قهوه های خوبش شهره ی شهر است.

در مدت این یک ساعتی که هم را دیده ایم شاید بیش از هزار بار « فهیمه من » به او گفته‌ام .. ولی او حتی یکبار هم اسم مرا بر زبان نیاورده است. تنها جمله ی کاملی زد این بود که او مایل است جائی برویم ، بنشینیم و یک چیزی بنوشیم:

« بیا برویم یک جتئی بنشینیم ، یک چیزی بنوشیم ، شاید کمی آرام بگیرم ! »


« قهوه ی کارامل ! دو تا ، سفارش میدهم .

می‌گوید : « در کلن از این قهوه خانه‌ها نداریم

مطمئن نیستم ! شاید حال و حوصله ی این‌جور جا ها بیرون رفتن را ندارد ؟..

می‌گفت : نزدیک دو سال است که به خارج آمده است … و هنوز در اشترس آن هست که آیا تصمیم درستی گرفته است یا نه ؟ ..

گفت : « .. میدانستم که در هامبورگی ! بخاطر همین هم آمدم آلمان !ولی نمی خواستم به تو تو نزدیکتر شوم !... شاید ته دلم می‌خواست ! ولی همه‌اش نمی‌خواستم با تو رو برو بشوم ...»

و ادامه نمی هد که بگوید چرا نمی‌خواهد ...

الان هم نمی‌خواهد . نمی‌خواهد ! به من نگاه نمی‌کند و زیر چشمی که می نگرم متوجه می‌شوم که نگاهش را از من می دزدد. با انگانش بازی می‌کند ، با دکمه های پیراهنش و با کاغذ خالی پاکت کوچک شکری که در قهوه اش ریخته... آنقدر آن کاغذ را در هم فشرده است که له و لورده شده است ..

حرف را می‌کشاند به نازنین ، آن دختر مشهدی ! که از طریق او فهمیده بود که من دیوانه وار در انتظار دیدارش بوده ام ...

می‌گوید فکر می‌کرد که با آمدنش در زندگی من ، «همه چیز » به هم می ریزد...

او یک‌سره حرف می‌زند … از همه چیزش گفت . حتی از شوهرش که چند سالی است که از دنیا رفته است و از پسرش ، علیرضا ، گفت زن و دو فرزند و خانه و زندگی‌شان و اینکه سالهاست که پسرش مستقل زندگی می‌کند . در تهران زندگی می‌کنند و کار و کاسبی خودش را دارد و زندگی ای مرفه دارد و بی دغدغه از ماجرا های آنچه در ایران اتفاق می‌افتد ، آرامی را دارند. از نوه هایش می‌گفت و دلنگرانیش و اینکه گاهی خیلی دلش برایشان تنگ می شود..


فهیمه از آلمان می‌گوید و مردمان خوبش .. از فراوانی و آزادی ای که در اینجا حس می‌کند ..از سختی هایش تا رسیدن به آلمان و اینکه الان با خواهر بزرگترش تنها با هم زندگی می کنند..

بر خلاف آن سکوت اولش حالا به حرف افتاده و می‌گوید از همه چیز … اما نمی پرسد از من که چه هستم و چه می‌کنم و با چه کسی هستم و چه قصدی دارم …


قهوه متن سر شده است و بی مزه .. او می نوشد و می‌گوید عاشق مزه ی گس قهوه ی سرد است .. من می‌برم قهوه ی خودم را و دوتای دیگر سفارش میدهم و برمی‌گردم .. او می‌رود دستشوئی …

از پشت پنجره به بیرون نگاه می‌کنم ! مردم بیخیال هر چیز .. با شوق و ذوق ، دراین هوای آفتابی ، سرخوش و خوشخنده … در حال رفت و آمدند … درخشش خاصی در همه جا موج می‌زند .. خیابان مونکه برگ اشتراسه و ساختمان شهرداری شهر برق می زنند..

باور نمی‌کنم که او خودش باشد. حس می‌کنم که شاید بهتر بود او را دوباره نمی‌دیدم .. چقدر تغییر کرده است .. این زن فهیمه است با همان مو های قهوه ای روشن و چشم‌های سبز ولی این آن فهیمه ی من نیست … از خودم می‌پرسم آیا من هم علیرضا ی او هستم ! آن پسر بچه ی همیشه کتاب بدستی که همیشه پاورچین می‌آمد سراغم و کتبم را با شیطنت از دستم بیرون می‌کشید و می‌گفت :

« سلام آقاهه ! من اینجام ! کتابت رو بزار کنار ! بیا بریم بیرون بازی کنیم

خواهرم از اینکه فهیمه با من همیشه در یک گوشه خلوت می‌کنیم و هم را هی بغل می‌کنیم . هی می بوسیم و بیشتر باهم بازی می‌کنیم حسودیش می شد...

یادم ی اید از آن بعد از ظهر تابستانی که ای که با هم قایم موشک بازی می‌کردیم و وقتی نوبت سر گذاشتن او شد ، ما رفتیم توی پشت مخزن آب گرم کنمان ، زیر راه پله های زیر زمین دود زده .. توی بغل هم خزیدیم و بوس و سرو سینه ..و او که از پیدا کردن ما عاجز شده بود بناگان شروع کرد به گریه کردن و جیغ بنفش کشیدن .. طوری که پدرم سراسیمه و عصبانی از پاره شدن چرت نیم روزی اش ، آمد که ببیند چه شده است . خواهرم که انتظار نداشت ، ترسید و به درغ گفت که من او را کتک زده‌ام … فهیمه پغی زد زیر خنده ..

پدر عصبانی متوجه شد و با خشم آمد و دست مرا یا خشونت گرفت و از آن سوراخ بیرون کشید .. طفلی فهیمه هم به من آویزان . آنجا برای اولین بار غضب پدرم را دیدم که با یک پسگردنی جانانه به من گفت : دیگر خواهرت را نزنی ! » و رفت ...

خواهرم و فهیمه از سرو کله ی سیاه شده ی من از دوده ها و کتک خوردن بی دلیل من از خنده غش و ریسه می‌رفتند و من پریشان ...

خواهرم ، آخرین باری که او را دیدم ، می‌گفت که هر از گاهی هنوز ناراحت می‌شود از اینکه مرا به کتک داده بود آن روز .. ومن هرگز خواهرم را دیگر نتوانستم ببخشم بخاطر رفتارش ..


دوباره آدم‌ها را می‌بینم ..مردمی که در رفت و آمدند ...

یاد خواهرم می‌افتم در آلبوم عکس‌های خانوادگی عروسی پسر بزرگترش .. چقدر عوش شده بود او هم … همین روز ها شاید نوه دار بشود...

نوه های خودم را بگو .. یکی‌شان که پسر خوشتیپی شده ، یبیلش سبزه زده و دوست دخترش به سراغم می‌آید … خودم هم باید خیلی عوض شده باشم . مردی با مو های نقره ای ..

فهیمه از پشت به سر شانه ی من می‌زند و می‌گوید : « آقاهه! من اومدم ! »

در یک چشم به زدن رفتم به چهل سال پیشم و بر گشتم !به خودم می‌آیم … بر می‌گردم .. چقدر عوض شده است او ...فهیمه ی خودم است .. باید عادت بدهم خودم را به قیافه ی عوض شده اش .. او هم هم ختما همین حال مرا دارد .. کنجکاوانه خیره شده است به صورت و برای اولین بار می‌گوید :

« علیرضا ! همیشه دوستت داشتم ! »

سرش را می‌گذارد روی شانه ام و می‌زند به زیر گریه … بدر میان هقهق کریه اش می‌شنوم که می‌پرسد : « لعنتی ! چرا آن روز ها تنهایم گذاشتی ؟ چرا نیامدی خواستگاری من ! »

و من فقط دست روی موهایش کشیدم و دیدم از پس دیوار خیس اشک ها ،چشم‌هایم آن زرق و برق ها را پر از تلوتلو شهررا دیگر نمی‌بیند .. فقط حلقه حلقه های رنگی خیسی و صدای غمگین همان فهیمه ی کوچکی را که می‌پرسد : « چرا گذاشتی مرا شوهر بدهند .. چرا ؟ چرا ؟ … »



ادامه در قسمت چهارم



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 17:34 | لینک  | 

قسمت قبلی

آن هق هق های بلند و آن اشک های سیل آسا کم کم فرو کش کردند . زانوانم بی رمق شده بودند و تازه متوجه شدم که چقدر سفت وسخت فهمیه را در خود می فشردم ..

باورم نمی‌شد که این صحنه را اصلاً بتوانم مجسم کنم … صورتم لابلای موهای معطر نیمه بلند قهوه ای روشن او فرو برده بودم .

حس کردم نمی‌توانم به صورتش نگاه کنم . برایم خیلی غریبه به نظرم می آید.. آن موهای صاف  و براق  و آبشاری او حالا کمی خشک  است و و.. ولی عطر و بوی او برای مشامم آشنا ست ...

نمی‌دانم چقدر در این حال و هوا بودم . اما  آنقدر حس رخوتی به من دست داده بود که مجبور شدم خود را به نردهای کیوسک کوچکی که در کنارش ایستاده بودیم تکیه بدهم .

مثل آدمی که تازه از خواب بیدار شده باشد هستم .. نمیدانستم چه مدت زمانی سر بر شانه هایش داشتم و اشک می زیختم .. مزه شوری اشک را در دهانم می چشیدم … صدای ظریف زنی که از یلند گوی ایستگاه قطار پخش میشد را دوباره می‌شنیدم و همهمه ی مردمی که سرگردان از این سو به آن سو می‌رفتند را برایم زنده شد ..

از اینکه واقعاً آن قسمتی از پیراهن او را که سرم را روی شانه اش  می فشردم آن قدر خیس کرده بودم از خودم شرم می‌کردم .. خجالت می‌کشیدم …

دل به دریا زدم . سرم را بالا آوردم … و صورتش را در میان هر هر دو دستم گرفتم تا او را ببینم ، باورم نمی شد ، این آن فهیمه ی من نبود  ! یا بود و من نمیدیدم  .. در چهره اش دنبال آن فهیمه رؤیا هایم بودم .. که میدیدم دیگر او نیست ...


صورت همان صورت بود و رنگ چشم‌ها یش سبز بودند  ، اما نه آن سبزی سبز بهاری که همیشه در چشمان فهیمه می شناختم ، سبزی چشم های این زن  کمی به زردی می زد ، مثل سبزه زاری که زیر حرارت سوزان داغ آفتاب کمی سوخته باشد … از آن برق و جلائی که همیشه در گوشه ی خاطرات ذهنم از فهیمه داشتم خبری نبود ، کوچک‌ترین اثری از آن شکوه و طراوتی که فهیم ی من داشت در این چهره ای که الان در میان دو دست من قرار دارد ، نمی‌بینم …

ده‌ها ، صدها و هزاران فکر و احساس و خیال در مغزم می چرخند …

نگاه مات و چشم‌های پف کرده ی مرطوب او جلوی رویم است .. این فهیمه من نیست ... یا هست ؟ کو کجاست ؟

چشم در چشمش می دوزم و می‌بینم چطور آرام آرام  رطوبت چشمش بیشتر می‌شود و پرده ای از اشک  روی چشمش جمع می شود ، خیس می‌شوند ، تلنبار می‌شوند و چشمش پر از باران است ، دریاچه های سبز که موج میزند ، مواج می شود  و از تلاطم لبریز ،  سر ریز که اول بصورت قطره اشکی شکل می گیرد و می چکد و بعد بی وقفه مثل سدی که بشکند رودخانه ای روی گونه اش غلیان کنان روی گونه اش روان ، سرازیر و جاری شد …

می بینم چگونه رنگ پریده ی چهره ی بی رنگش به خود رنگ می‌گیرد و جاری شدن خون را زیر پوست ش حس می‌کنم می‌بینم که چطور سلول‌های افتاده ش ، مثل برگ‌های پژمرده ی یک شمعدانی در یک گلدان که به آن آب داده باشند ، یکی یکی بازمی شوند و صورتش باز می‌شود .. شکفته می‌شود ...

لب‌های خشک و نازک شده اش بهم گره خورده اند … اول گوشه‌ای از آن پرید و بعد به لرزش ‌افتاد ، مثل اینکه بخواهد حرفی بزند ولی لب هایش به هم قفل شده باشند . فقط تکان تکان می خورد ولی صدائی از میان آن‌ها بیرون نمی‌آید !

لب هایش جان می گیرند ، زنده می‌شوند ! متورم می‌شوند، باد می‌کنند و دوباره رنگ قرمزی خوشرنگی به خود می گیرند..

سردی پوستش زیر دستم گرم می‌شود ،داغ می‌شود .. داغ داغ ..


می بینم که او هم به لب‌های من چشم دوخته است .. آن سبز چمنی ای که  از چشمان او بیادم بود دوباره دیدم دارند سبزینه می زنند.. 

لب‌های پائین و بالا ی او ، و درست لبهای من هم  در یک لحظه  همزمان  به  آب می افتند .. حس می کنم دهان حیس شد  و زبانم طعم شیرینی را مزمزه می کنند لب هایمان میخواهند به می‌خواهند که بی اجازه ی ما دوباره به هم برسند و صورت هایمان به هم نزدیکتر می شود و بی اختیار و بی قرار ، هیچکدام تاب مقاومت نمی اوریم و لب هایمان در هم می خزند … دوباره .. مثل همان سالها ی دور

فهمیه .. همان فهیمه ی همیشگی خودم است … اینبار با تمام وجود .. در آغوشم...

بیتابیم هر دو ..

دست‌هایش بالا می‌آیند و صورتم در میان می‌گیرند و مرا به خودش می‌کشد و در همین لحظه او هم می ترکد و سیلاب گریه‌اش جاری ی شود .... گویی رگباری می‌زند . اشک های بارانی او و اشک من در باهم مخلوط می‌شوند. صورتمان تالابی است ..

شوری طعم قطره های اشک با شیرینی مزه بوسه هایمان در لابلای بازی لب و چرخش زبان‌های دلتنگ برای هم مان ، که حالا دیگر دوباره باز به هم رسیده‌ایم …


فراموش می کنیم که کجا هستیم و اینجا کجا است …

تمام دنیا به کناری رفته است و ما در مرکز جهان ایستاده‌ایم ، تکیه به دیوارک و نرده ای ، بر روی سکوی قطارهای ایستگاه راه آهن مرکزی شهر هامبورگ … صدای نفس نفس زدن‌های ما همه ی صدا های دیگر اطرافمان را زیر سلطه ی خود گرفته است … دست هایمان بدور هم گره می‌خوردند و خودمان را در آغوش هم بیشتر می فشریم ...

 ادامه در اینجا



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 19:49 | لینک  | 


باورم نمی‌شد و اگر الان هم کنار من نبود هنوز باور نمی کردم !

« فهمیه ! »

می لرزیدم … هیجان زده ! شوق بود ؟ هوس بود ! ناباورانه گی ؟… یک چیزی از همه چیز  ، مخلوطی از همه با هم ، دست به یکی کرده بودند و کنترل خودم را از دست داده بودم ...

او رو در آغوشم کشیده بودم و بخودم فشارش میدادم …

اشک نمی‌گذاشت که ببینمش ...

عطر موهایش مرا به آن روزها می انداخت ...

« فهیمه ! فهیمه ی من ! … »


باورم نمی شد و حالا توی آغوش من است ..

میان خیل مسافرانی که گیج و سرگردان از قطار پیاده می‌شوند …

صدای اکوی دار بلند گو هایی که برنامه‌های تأخیر و حرکت را اعلام می‌کند ..

و من از آن همه شلوغی ها هیچی حالیم نمی‌شود … و فقط فهمیه را بیشتر بخودم می فشارم ...هق هق گریه ام در آمده است .. شده‌ام همان علیرضای کوچک چهل و چند سال پیش ..


همان پسر سیاه چرده ی لاغر استخوانی بقول مادر بزرگم « گاندی شیش قِبِرقِه (: استخوان‌های قفسه سینه ! ) » ..

همان پسر عاشقی که نمیدانست پستانهای او اندازه ی دستش رشد کرده‌اند یا دست‌ های او باعث شده اند سینه های فهیمه فرم دست‌های او را بگیرند ...


فهیمه زودتر عروسی کرد .. خیلی زودتر از اینکه من به فکر ازدواج بیفتم …

ما تقریباً با هم بزرگ شدیم ..

پدرش بازاری بود و متعصب .. مادرش چادر ی و زنی مومنه .. از سر و سور ما خبری نداشتند .. برایشان پسر خوب و سربزیری بودم .. پسری مظلوم که سرش همیشه توی کتاب بود و درس و مشقش  …


فهمیه همبازی خواهرم بود و به هوای او اجازه داشت به منزل ما بیاید و برود .. و او میآمد همیشه سراغ من .. مادرش معتقد بود پسر درخانه ی والدینش نباید جُنُب ( آب منی آمدن ) بشود ! و اینکه دختر هم در خانه پدر مادرش نباید رگل بشود .. و باید زودتر عروسی کنند و گرنه شیطان می‌آید و خان و خانه‌شان را به گناه می‌کشاند . تازه با این افکار آن‌ها خیلی صبر کردند تا دخترشان بزرگ‌تر شد  و تا کلاس نهم  درس خواند… بعداً او را ، دخترشان را ، فهیمه ی مرا ، به شوهر دادند..

ورفت او به خانه ی بخت …

ومن پذیرفتم .. کاری از من ساخته نبود ..

سالها بعد ، فهیمه در خلوتی برایم تعریف کرد که در شب عروسی اش، در حجله ، زمانی که داماد به سراغش رفته بود .. خیلی ناراحت و غمگین بوده است .. ولی بعداً چشم‌هایش را بسته و خودش را در خیالش به من تسلیم کرده بود …


باورم نمی شد . به این ترتیب بی‌آنکه با هم همبستر شویم با هم خوابیده بودیم .. همیشه .. این را بار ها و بار ها برایم تکرار کرد … ومن دلم می سوخت برای مردش …

فهیمه و بعد ها خیلی از زنان دیگر هم همین مسأله را مطرح می‌کردند که آن ها هم با شوهران به اجبار ازدواج کرده شان ، غالبا همین حالت را داشته‌اند:
آن صحبت و بحث  « اول ازدواج کردم و بعد به مرور عاشقش شدم »  هم از همین مقوله است
.. بیشترشان حتی اقرار می‌کنند که کم کم یا عادت کرده‌اند و یا خودشان را با این واقعیت تطبیق داده اند و آن شرایط را پذیرفته‌اند و دیگر خوب چه کنند (؟) بخت و اقبالشان همین بوده و سرنوشتشان همین و دیگر هیچ …

فهیمه را از یاد برده بودم …

کاملاً …

تقریباً سه ماه پیش بود که از طریق یک چت روم با خانمی با اسم مستعار ی مثل « دختر مشهدی » یا « دختری از مشهد » و یا چیزی از همین ترکیب مشهد و دخیر ، اتفاقی آشنا شدم.

ما به عنوان دوست مجازی با هم سرو کله می زدیم و حرف از مشهد و مشهدی ها و لحجه ی مشهدی ، که دلم برای شنیدنش غنج می رود .. تا اینکه بعد ها از طریق حرف و چت خصوصی و غیره متوجه شدم که پسر این خانم «دختری از مشهد » با پسر خانمی دوست است ، که مادر آن پسر با او صحبت هائی داشته و ایشون ، این « دختر مشهدی » ، متوجه ی شباهت هائی بین نشانی های من و آن فهیمه خانم ، میشود .. باز فاصله و اینطرف و آن طرف تا ...از لابلای حرف‌ها کاشف به عمل آمد که آن فهیمه خانم همین فهمیمه ی خود من است و ایشون حالا در شهر کلن آلمان است و کاش حال مرا می فهمیدید که دیگر من که نام فامیل او و آدرس و نشانی از او نداشتم ، مخصوصا هم که پسرش هم نام خانودگی پدرش را گرفته است که آنرا هم نمی دانستم ...

بلاخره اما از راه‌های مختلف به همت آ ن « دختر مشهدی »، یعد از هزار سال  رسیدیم حالا در آغوش هم ...

این فهیمه ی من است !.. آن دختر بچه ی  مشهدی با آن پوست جو گندمی شفاف و موهای قهوه ای روشن و سینه های تو پر سفت .. که حالا زنی است لاغر اندامتر ، با سینه های کوچکتر شده ی افتاده و نرم ، پلک های پف کرده و چشم های سرد و بیروح و خسته ای که دیگر آن برق و جلای  کودکیش را  دیگر ندارد ...

و او  اما هنوز هم همان فهیمه ی من است ، با همان بو ی آشنائی که اینک هم همان عطر به مشامم می نشیند  با کمی غبار سالها بر آن  …

فهیمه ی من ! زنی که بعد از آن همه سالهای سال فراموشی و دوری حالا به هم رسیده‌ایم ..

من خیس از اشکم و می‌لرزم … و فهیمه سرد و ساکت و بی روح  می‌گذارد هر چقدر که اورا می‌خواهم به خودم بفشارم ، بفشارم و اعتراضی نمی‌کند .. حتی دست‌هایش آویزان است و مرا در آغوش نمی‌گیرند … حس می کنم او آن دختر توپولی موپولی من نیست ، لاغر و استخوانی و شکننده است ولی همانی است که همیشه در خاطراتم زنده بوده است و همیشه می آمد در خواب هایم ..

سرشانه ی پیراهن سبز بی آستینش خیس از اشک های من شده است ...

بغضم ترکیده است و هیچ چیز جلو دارم نیست .. هق هق گریه ام خیلی بلند است اما در میان آن همه همهمه ی جمعیت پر جنب و جوش و میان دست و پای این همه مردم پر تلاطم و در حال رفت و آمد کسی اصلاً ما را به جد نمی‌گیرد …

قسمت بعدی


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در ساعت 7:17 | لینک  |